تبليغاتX
نور سحری
 

میشه یه جورایی گفت که دلتنگم!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:49  توسط الناز  | 

 

 با خوشحالی

خودکار را برداشتم

تا از شادی بنویسم

که قطره اشکی از چشمم

روی کاغذ افتاد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:26  توسط الناز  | 

 

نامجو میگه:

ببین چگونه احاطه کرده عدد ذهن خلق را

من میگم:

ببین چگونه احاطه کرده سیمان دور ِ قلب را

ببین چگونه ذلیل کرده عشق آدم را...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:42  توسط الناز  | 

 

وقتی که دلم تنگه و بغض ِ تو گلوم میخواد از چشام بزنه بیرون تنها موجودی که بی منت آغوشش رو من باز ِ تَختمه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:43  توسط الناز  | 

 

این روزا

هرکی بگه محبت خریدنی نیس

دروغ گفته

خیلی هم گرونه

حتی گرونتر از همه ی  لباسای مارک دار!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:52  توسط الناز  | 

دو سال گذشت از شروع این وبلاگ

دو سالی که اولش با دست نوشت شروع شد

اما

با دلنوشت ادامه پیدا کرد

دو سال با خاطرات شیرین و تلخ

گریه و خنده

که با برانگیخته شدن ِ تک تک این احساسات

مطلبی نوشته شد اینجا.

این وبلاگ و اتفاقاتی رو که به خاطر ِ این وبلاگ واسم افتاد رو خیلی دوست دارم.

تنها جاییه که یه کم احساس راحتی می کنم و لازم نیست احساساتم رو ف ی ل ت ر کنم

و دچار خود سانسوری بشم.

نمی دونم آخر این وبلاگ کِی و چه جوریه.

اما امیدوارم حالا حالاها چیزی باعث نشه که اینجارو ببندم.

یه اتفاق جالب اینه که روز تولد وبلاگم هدیه ش رو هم گرفتم از دوتا از عزیزترین دوستام بدون اینکه بدونن اینروز وبلاگم دو ساله شده.

این هدیه ی با ارزش قالب وبلاگمه که خیلی خیلی خیلی دوسش دارم و از دوستام خیلی خیلی ممنونم.

کاش دلتنگی هام تموم شه و سال بعد این موقع بنویسم که خیلی خوشحالم... .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:1  توسط الناز  | 

 

مثه اینکه خط قلبت رو دایورت کردی

رو خطی تو ناکجا آباد

آخه

شارژِ قلبم تموم شد

از بس شنید

...مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:31  توسط الناز  | 

 

 

از رو  تنبلی و زرنگی تواماً

خواستم دو دو تا چهار تای زندگی را

با ماشین حساب

حساب کنم

که هنگ کرد

و من

!همچنین

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:48  توسط الناز  | 

 

 

بهانه ایست

ترس شنیدن

صدایی از بالکن اتاق

 شب و تنها در خانه

برای

ریختن اشک های خشک شده

...در چشم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:27  توسط الناز  | 

 

 

روزی که رفت از یاد

روزی که ماند در یاد

کاش میشد

بروند بر باد

...روزهای مانده در یاد

 

 

.پی نوشت:دو خط اول از نامجو هستش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:53  توسط الناز  |