پرسپولیس زلزله همینه همینه. خدایا شکرت.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:34 توسط الناز
|

پرسپولیس زلزله همینه همینه. خدایا شکرت.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:34 توسط الناز
|

پس چيست معني اين واژه؟
نمي توانم هضم كنم آن را
برايم نا آشناست
حس غريبي ست
چه كنم؟نمي دانم!
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:46 توسط الناز
|

عجب دنياي عجيبي
يكي مي گويد كه فرشته ام
ديگري مي پندارد كه شيطانم
و خود مي دانم كه هيچ نيستم.
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:44 توسط الناز
|

خيال واهي
از جام نوشيدم
بي آنكه بدانم در آن چيست؟
تلخ بود
رهايش كردم
اما دوباره از جامي ديگر
اين بار حدس مي زدم
در آن چه باشد
دوباره تلخ بود
رهايش نكردم
به اميد شيريني آن
نه خيال واهي بود
شربت اين جام بسي تلخ تر است.
فروردين 1387
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:22 توسط الناز
|

عيدتون مبارك.
سلام به همه ي دوستاي گلم.
اين آخرين پست امسالمه. ايشالا سال بعد بتونم نوشتن رو تو اين وبلاگ ادامه بدم. و طوري بشه كه نوشته هام بهتر و بهتر تر بشن. امين.
امسال مي شه گفت يه سال خوبي بوده واسم. اول از همه كه دانشگاه قبول شدم. اين تقريبا مي شه گفت بهترين اتفاق امسالم بوده. دوم اين كه تلاش كردم و كتاب خوندم و از اين ور اون ور اطلاعات كسب كردم و رابطه ام با خدا بهتر شد. بهتر دنيا رو و از همه مهمتر خودم رو شناختم. البته هنوز خيلي راه مونده تا خودم درست بشناسم، اما قدم هاي اوليه رو مي شه گفت برداشتم.
كتاب 4 اثر از فلورانس اسكاول شين و مجله ي موفقيت خيلي روم تاثير گذاشتن. شنيدن حرفاي يه آدم مومن هم خوب بود واسم. يه چند تايي هم دوست جديد پيدا كردم امسال كه از اين بابت خوشحالم و خيلي دوسشون دارم. اونا هم خيلي منو كمك كردن تا خوب فكر كنم و بزرگ بشم. اميدوارم هر اذيتي كه كردم منو ببخشن. امسال دله چند نفري رو شكوندم. يكيشون مامان جووونمه كه اميدوارم منو بخشيده باشه. دومي هم ليلا جوونمه كه خيلي شرمندم ازش. خيلي در حقش بدي كردم. دلشو بدجوري شكوندم اما اون با قلب مهربونش گفت كه منو بخشيده. اما همين جا دوباره ازش مي خوام كه منو از ته دلش ببخشه و حلال كنه. منم دلم و مي تكونم و هر بدي كه از ديگران ديدم و مي بخشم. و واسه همشون آرزوي خوشبختي مي كنم. يكي هست كه در حقش خيلي خيلي كوتاهي كردم. با اينكه هميشه بهم توجه مي كردش من بي اعتنايي كردم. اين يكي وجوديه كه تنهاست و همون خداست. اميدوارم كوتاهي هاي زيادي و گناهاي بي شمارم رو ببخشه. كاري كه هميشه واسم انجام داده و عذابم نكرده. خيلي ناشكريشو كردم. اما ازش مي خوام كه بازم مثل هميشه منو ببخشه و ايمانم رو قوي تر از پيش كنه. كاري كنه كه هميشه به فكرش باشم و بتونم كم كم بهش نزديكتر بشم.
آمين.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:46 توسط الناز
|

به نام خداي مهربونم.
سلام دوستاي خوبم. بعد از مدتها دوباره اومدم كه يه چيزايي بنويسم. اين مدت خيلي مشغول بودم. آخه بالاخره كلاسامون شروع شدن و 4 روز تو هفته مي رم دانشگاه و وقتي مي رسم خونه ديگه شب شده و خسته.
اول روز ولنتاين رو به همه ي دوستاي عاشقم تبريك مي گم و اميدوارم با عشقتون صادق باشين و همديگه رو از ته دل دوست داشته باشين.
البته من تو مجله خوندم روز عشاق ايراني 19 اسفنده. خب اينطوري بهتره. دوبار جشن مي گيرين.
من هنوز نتونستم شهامت عاشق شدن رو پيدا كنم. شايد يكي رو دوست داشته باشم اما نتونستم بهش بگم. شايد بتونم بهش بگم اما وقتي نمي تونم باهاش دوست بشم واسه چي بايد بهش بگم؟ دلم الان خيلي گرفته. كاش تو زندگي فقط خودت بودي و خودت. كاش واسه انجام كارايي كه دوست داري هيچ مانع سختي وجود نداشت كه تو رو بازداره. اما اينطوري نيست. خود من، شايد يه كارايي باشه كه دوست دارم انجامشون بدم اما بخاطر يه كسايي نتونستم.
عزيزترين آدماي توي زندگيم، مامان و بابام هستن. دوست ندارم دلشون رو بشكونم(اما خيلي اتفاق افتاده كه به خاطر بد فهميه حرفام ازم نارحت شدن. اما به خدا فقط به خاطر اينه كه بد قضاوت كردن در مورد حرفام و از زاويه ي ديد خودشون به حرفام نگاه كردن). آخه اگه بفهمن كه من با يكي دوست شدم دلشون مي شكنه. و هيچي مثل دلشكستن مامان بد نيست. آخه مامانم به عشق اعتقاد زيادي نداره. يعني مي گه دوست داشتناي الان عشق نيست و هوسه. اما من مي دونم كه داره يه كم اشتباه مي كنه. چون نمي شه جمع بست. منم قبول دارم شايد خيلي هاش اونطوري باشه اما نه همش.
بعضي وقتا از اينكه تنهام دلم مي گيره. اما يه كم بعد درست مي شه باز. ديگه يه عادت شده. شايد تو اين سن بهتر باشه واسم. نمي دونم...
بعضي وقتا احساس مي كنم مامان و بابام منو و حرفام و نمي فهمن. مي دونين آخه خيلي دوستم دارن و دوست ندارن شكست بخورم. اما اين و نمي دونن كه ممكنه نظر من با نظر اونا فرق داشته باشه. چون بزرگترن فكر مي كنن كه حرف اونا درست تره تا حرف من. شايد تو بعضي چيزا يا بهتره بگم بيشتر چيزا حق باهاشون باشه اما پس من چي.......؟؟؟؟؟ من نبايد واسه خودم تصميم بگيرم؟ حتي اگه شكست بخورم؟؟ نمي فهمم. واقعا نمي فهمم كه چي و كدوم درسته. كاش زودتر بزرگ بشم تا بدونم كه حق با كيه؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:42 توسط الناز
|

یعنی می شه که خودم باشم؟؟؟
حالا خودت می دونیا، اما الناز فکر می کنم که این کارو کنی بهتر باشه!
آره فکر می کنم که درست می گی! پس دیگه حتما این جوری عمل می کنم.
الناز جون اگه نظر منو بخوای باید بگم که اشتباه می کنی و باید اینجور که می گم عمل کنی! آخه الی تو این دنیا نباید به کسی اعتماد کنی. همه به فکر خودشونن.
آره انگار که تو راست می گی. پس از فردا اون کاری رو می کنم که تو گفتی.
ااااااااااااااااااااااااااه!!! دیگه خسته شدم از بس که این گفت چی کار کن و اون یکی گفت چی کار نکن. البته از اونا خسته نشدم. از خودم خسته شدم که همش از دیگران می پرسم که چی خوبه و چی بده. همش منتظرم که اون کارام و تایید کنه که من بگم آره پس دارم درست پیش می رم. وقتی یه کاری می خواستم بکنم، از کلی آدم می پرسیدم که درسته یا اشتباه. جالب اینجاست همون که یکی باهام حرف می زدف قبول می کردم که حق با اونه. و یه مدت بعد که یکی دیگه بهم می گفت نه، اون درست نیست و این کار درسته و من هم می گفتم آره تو راست می گی.
تنها کسی که حق نداشت نظرش رو بهم بگه، خودم بودم. چون فکر می کردم من چه جوری می تونم بگم که این درسته یا نه. خیلی حسه بدیه. وقتی واسه خودت ارزش قائل نیستی، چه طور انتظار داری که دیگران واست ارزش قائل بشن. وقتی خودت به حرفات ایمان نداری فکر می کنی کسی می تونه بهت اعتماد کنه؟؟؟؟؟
یه مدتیه که همش به این که چرا خودم نمی تونم واسه کارام تصمیم بگیرم فکر می کردم. آخه این جوری که نمی شه زندگی کرد. فقط کارم شده بود فکرای الکی کردن و خودم رو عذاب دادن. آخرین نفری که واسش ارزش می ذاشتم خودم بودم. همه حق داشتن که اظهار نظر کنن در مورد کارام، جز خودم.
چرا باید از شکست بترسم؟ اگه شکست نخورم چه جوری می خوام پیروز بشم؟ این همه بزدلی واسه چی؟ باید شکست بخورم تا بتونم بفهمم که باید خودم بلند شم و دوباره از نو شروع کنم. این طوریه که می تونم بزرگ شم و خودم رو اداره کنم. اینطوری شاید بتونم خودم رو پیدا کنم و به خودم اعتماد کنم. اینطوریه که می تونم موفق بشم.
من دوستای خیلی خوبی دارم. دوستایی که خیلی کمکم کردن و می کنن. دوستایی که حتی اگه فقط از دلتنگی ها و ناراحتی هام باهاشون حرف بزنم باز قبولم می کنن و به حرفام گوش می دن.
سه تا از این دوستام، دوستای خوبه اینترنتیم هستن. بابایی آرشی جوونه نازم، حامد عزیز و خوب، آرمان گل. اینا واقعا دوستای خوبم هستن و خیلی دوستشون دارم. اما من هیچ کمکی از دستم بر نمی اد که واسشون انجام بدم، جز این که واسشون دعا کنم که موفق بشن و خوشبخت بشن و به همه ی آرزوهاشون برسن.
دوستای خوب داشتن خیلی نعمته بزرگیه. که من تا بخوام از این دوستا دارم که خدارو شکر می کنم. امیدوارم لیاقت اینو داشته باشم که دوستای گلم رو تا مدتهای زیادی داشته باشم. الما، فرناز، لیلا، المیرا و ... که اگه بخوام اسم همشون رو بگم کلی باید بنویسم. من با دوستام راحت تر حرف می زنم. چون فکر می کنم چون هم سن و سال هستیم، حرفای همدیگه رو بهتر می فهمیم.
یه چند شب پیش تصمیم گرفتم که سعی کنم واسه کارام خودم تصمیم بگیرم و وقتی دو دل بودم که چی کار کنم به قلبم گوش کنم که ببینم اون چی می گه. چون می گن اگه به حرفای قلبت گوش کنی و عمل کنی کار درستی انجام دادی. چون اون هیچ وقت بهت دروغ نمی گه. اما باید بتونی صدای قلبت رو از صداهای دیگه ای که ممکن اشتباه بگیری تشخیص بدی. امیدوارم که موفق بشم...
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:30 توسط الناز
|

به نام خدای مهربون
چرا نامهربونی؟....![]()
سلام دوستای گلم. خوبین؟
تو این روزای عزاداری واسه منم دعا کنید.
با خودم فکر می کردم، چرا ما آدما نمی تونیم همیشه با هم مهربون باشیم؟ چرا نمی شه همش به هم کمک کنیم؟ همدیگه رو اذیت نکنیم؟ به هم دروغ نگیم. زیر آبه همدیگه رو نزنیم. و از همه مهمتر این که آبروی همدیگه رو نبریم
.
آخه ماها چمونه؟ چرا نمی تونیم خوب باشیم؟ با آبروی کسی رو بردن چی به دست می آریم؟ به جز این که قلب یه آدمی رو می شکونیم![]()
اگه من و تو بخوایم خوب بشیم، اون یکی هم از ما یاد می گیره و همه ی دنیا خوب می شه. اون وقت هیچ دلی نمی شکنه. همه شاد می شن
.
انقدر دنیامون رو خراب کردیم که کسی به اون یکی اعتماد نمی کنه. کسی هم که می خواد اعتماد کنه، بهش می گن آی آی مواظب باش. تو این دوره زمونه آدم به چشماشم نمی تونه اعتماد کنه. آخه مگه آدما اینطوری می تونن با خیال راحت زندگی کنن![]()
چی می شد دلامون رو به جای کینه و نفرت پر می کردیم از عشق و مهربونی و محبت![]()
![]()
چی مشه حتی اگه دیگران مارو اذیت کردن، ما ببخشیمشون و با مهربونی جوابشون رو بدیم. تا اونا هم یاد بگیرن و دیگه کسی رو اذیت نکنن
؟
من خودم یادمه که چند تا از معلما و دبیرا منو اذیت کردن![]()
آخه بچه بودم و دلم شکسته بود
خودم که نمی تونستم بهشون چیزی بگم از خدا می خواستم که عوضش رو بهشون بده
خیلی وقته که اگه یکی اذیتم کنه و دلم رو بشکنه، زود بدی هاش رو فراموش می کنم و کینه ای به دل نمی گیرم![]()
![]()
. دوست ندارم بدبختیه کسی رو ببینم. آخه اینطوری خدا هم منو کمک می کنه و واسطه می شه تا کسایی رو که اذیتشون کردم منو ببخشن![]()
من بیشتر از همه خودم رو اذیت می کنم
. با این چیزا اطرافیان رو هم اذیت می کنم![]()
![]()
![]()
![]()
احساس می کنم قبلا وجدانم قوی تر بود تا الان![]()
خدا جوووونم کمکم کن![]()
در اخر از همتون می خوام با همه مهربون باشین و سعی نکین آبروی کسی رو ببرین. همون طور که خودتون می خواین دیگران با شما رفتار کنن![]()
دوستتون دارم هوارتا![]()
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:14 توسط الناز
|

یادش بخیر......
سلام دوستای گلم.![]()
اولش سلام به دوستای قدیمیم که فقط یکیشون این مطلب رو می خونه.
دلم خیلی هواشون رو کرده. مطلب این پستم هم راجع به خاطرات گذشتمه با اونا.
چند دقیقه پیش داشتم با الما تلفنی حرف می زدم. خیلی دلم گرفت. یاد روزایی اوفتادیم که تو مدرسه با هم بودیم. با الما و فرناز و المیرا و مریم و مهشید و ... . چه روزای خوبی داشتیم. این خاطرات بر میگرده به 2 سال پیش وقتی سوم بودم. من تازه اومده بودم به این مدرسه اما از اونجایی که زود جوشم ، با بیشتر بچه های کلاس مخصوصا این چند نفری که گفتم دوست شدم. از شانس خوبه من همه ی بچه های کلاس بدون استثنا خوب بودن. همه ی ذهنا و قلبا پاک بودن. همه به فکر درس بودن. وای که چقدر دلم هوای اون موقع رو کرده. بعد از تعطیل شدن مدرسه می موندیم تو مدرسه و با هم درس می خوندیم. البته کلی هم حرف می زدیم. اما همش در مورد دبیرا. بعضی وقتام دلمون می گرفت و درس رو کنار می ذاشتیم و کلی با هم گپ می زدیم. زنگای تفریح یادش بخیر. من می شدم خواننده و می رفتم رو سکو و می خوندم، یه چند نفری هم می رقصیدن، بقیه هم دست می زدن. بعد یه هو ناظم می اومد و دعوامون می کرد. یه راه روی باریک بود که تهش کلاسه ما بود. وقتی از سر صف می اومدیم و به اونجا می رسیدیم همه با هم می خوندیم: کوچه تنگه بله ، عروس قشنگه بله. شاید این چیزا واسه شما جذابیتی نداشته باشه و به نظرتون مسخره بیاد. اما واسه من کلی خاطره ست. بیشتره وقتا تو حیاط همدیگه رو خیس می کردیم. یکی رو گیر می نداختیم و چند نفری می بردیم پیش شیر آب و هرچقدر می تونستیم روش آب می پاشیدیم. اما حیف که فقط یه سال باهاشون بودم و سر یه بچه بازی با چند تا از بچه های دیگه از اون مدرسه رفتیم و از بهترین دوستام دور افتادم. اما اونا خیلی با مرام بودن و مارو تنها نمی ذاشتن. بهترین دوسته مرام معرفتیم همین الما جوونمه که کلی اسمش رو تو این وبلاگ دیدین. دوستییه که منو تو تنهاییام تنها نذاشت. همیشه راز هامو بهش می گم. همیشه منو درک می کنه. درک کردن منه دیوونه خیلی سخته. یه وقت حالم خووبه یهو می بینی چند دقیقه بعد کمونده اشکم دراد. اما با این وضع هم همیشه باهام بوده. امیدوارم هیچوقت ازش جدا نشم. خداروشکر تو یه دانشگاه و یه دانشکده و یه ساختمونیم. فقط من ورودی بهمنم و اوون ورودی مهر بود. انقدر خوشحالم که بعد تقریبا 2 هفته همش می خوام ببینمش. وقتی زنگ زدم بهش دلم از یه چیزی گرفته بود. یعنی یه کار مسخره ای کردم و خودم پشیمون شدم. اما الی جون بهم گفت که عیبی نداره و باید فراموشش کنم. بعدش یاد اون روزا کردیم و خیلی دلمون تنگ شد. دلمون واسه مریم و فرناز که دیگه تو زنجان نیستن و رفتن یه شهر دیگه تنگ شد. حالم خووب نیست. چون دوست دارم بازم برمی گشتیم به اون دوران. تو دانشگاه کلی آدمای جور وا جور هست. اما بچه های کلاسمون تو سوم دبیرستان یه چیزه دیگه بود که هیچ وقت تکرار نمی شن. از همین جا بهشون می گم که خیلی دلم هواشون رو کرده و امیدوارم موفق بشن. فکر کردم اگه اینارو بنویسم شاید یه ذره از دلتنگیام کم بشه. ببخشید اگه حوصلتون رو سر بردم.
آخر این پستم چند عبارت انگلیسی در مورد دوستی دارم که امیدوارم خوشتون بیاد.
Friendship is a single soul living in two bodies.
The longest is mother's love, the shortest is other's love, the sweetest is lover's love but the strongest is friend's love…
A secret to friendship is being a good listener.
Friendship often ends in love, but love in friendship never.
این متن آخری تقدیم به المای عزیزم.![]()
![]()
![]()
Rose is a flower that stays for an hour
But our friendship has the power that will stay for ever!!!
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 21:51 توسط الناز
|

خطاست اگر بیاندیشیم" عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و با هم بودنی مجدانه است.
عشق، ثمره ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد، در طول سالیان و حتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت."
سلام دوستای خوبم.
امیدوارم که خوش و سرحال باشین.
کمتر از یه ماه مونده که تعطیلات 7-6 ماهه ی منم تموم بشه. تو این مدت خیلی چیزا یاد گرفتم. چیزایی رو هم از دست دادم. گاهی غمگین بودم و گاهی خوشحال. مثل همه ی آدما. گاهی تنها و دلگیر. گاهی با دیگران و سرحال. هرچی هست داره می گذره. بزرگتر شدم و فکر می کنم از احساساتی بودنم هم کاسته شده. اما همیشه نتونستم اون چیزی رو که ته دلم هست بگم. به بعضی هایی که دوستشون دارم نتونستم اینو بگم. نتونستم پیش اون کسایی که دوستشون دارم به اندازه ی کافی باشم. انقدر دنیای عجیبی داریم که ما ها هم عجیب شدیم. واسه چی باید بهشون بگم دوستشون دارم؟ اگه اونا منو دوست نداشته باشن چی می شه؟ این طوری شاید بهتر باشه. اینطوری کمتر عذاب هست. نه فقط برای من،برای طرف مقابل هم. ترحم خوب نیست. نمی خوام کسی از رو ترحم منو دوست داشته باشه. من همه ی دوستام و دوست دارم. دوست دارم همشون موفق بشن. دوست ندارم هیچ کدوم رو عمدا یا سهوا برنجونم حتی اگه اونا با من این کارو بکنن. نمی تونم بهشون نه بگم. دوست دارم تا جایی که می تونم کمکشون کنم. اما کی از من کمک خواست؟ چرا فکر می کنم می تونم به همه کمک کنم، نمی دونم. خیلی احمقانه ست و خیلی هم مزخرف. بعضی وقتا کارای احمقانه و بچگانه انجام می دم و زود پشیمون می شم. اما مگه فایده ای هم داره؟ فقط برای یه مدت فکرم رو مشغول می کنه و ناراحتم می کنه. بازم فراموش می کنم. اگه این فراموشی نبود تا الان از بین رفته بودم. از خودم بعضی وقتا خسته می شم و فکر می کن
م که یه جورایی مسخره و اضافی هستم. کاش بچه بودم و تو عالم بچگی می موندم. اون موقعی که هیچ ریایی تو کار نبود و هرچی می گفتم حقیقت داشت و حرف دلم بود. اون موقعی که خیلی کوچولو بودم و نمی دونستم دروغ یعنی چی و حتی اگه مجبورم می شدم دروغی نمی شناختم که بگم. اون موقع هایی که نمی ترسیدم که اگه این کارو کنم دیگران چی می خوان بگن و چی فکر می کنن؟ اون وقتایی که با خیال آسوده و از ته دل گریه می کردم یا می خندیدم. اون موقع ها یعنی وقتی که یه سالم نشده بود و هنوز یه فرشته ی بی گناهه کوچولو بودم. اون موقعی که وقتی می خواستن ازم عکس بگیرن ژست نمی گرفتم و خودم بودم. نگران نبودم آی چشام کوچولو افتاده یا بینیم بزرگه یا موهام مدلش بد شده. خودم بودم و خودم. حیف که بیشتر از یه سال نشد فرشته کوچولو باشم. هرچی بزرگتر می شدم و می اومدم تو دنیای آدم بزرگا اخلاقامم عوض می شدن. عوض اینکه بزرگتر بشم و بهتر هر روز بدتر می شدم و صداقت تو کارهام کم رنگ تر. اما از همون بچگی یه کم خجالتی بودم. اصلا نمی دونم چه جوری بگم خجالتی. چون کسایی که من و می شناسن می گن آره جونه خودت. تو خجالتی هستی؟؟؟؟؟؟ اصلا مهم نیست. بی خیال. کاش می شد بشم همون النازه چند ماهه. اما این کاش نمی تونه متحقق بشه. پس یه جوری دیگه آرزو کنم. خدای خوب و مهربونم کمکم کن تا بتونم هر چی تو دلم هست و راحت بگم و کسی هم برداشت بد نکنه و فکر بدی نکنه. کاش همه بدونن که من نمی خوام کسی رو اذیت کنم. کاش بدونن که دوستشون دارم همشون رو و می خوام که موفق بشن. کاش بدونن که اونا رو واسه خودم نمی خوام و خود خودشون رو دوست دارم. خدا جوونم مهمترین آرزوم اینه که بتونم خودم رو خوب بشناسم تا با اون بتونم تو رو کامل بشناسم. هیچ وقت نذار که راهم رو گم کنم. از چیزی که خیلی خیلی ازش می ترسم و وحشت دارم اینه که تو منو تنها بذاری. پس هیچ وقت تنهام نذار. خدای مهربونم نذار هیچ کدوم از ماها به بیراهه ها بریم. ازت می خوام بهترین راه رو جلوی پای ما بذاری و راه رو خودت نشون بدی و بشی راهنمامون. خدا جوونم مارو سخت آزمایش نکن.خداجوونم دلهای همه ی ما آدما رو پر کن از عشق و صداقت و خالی کن از ریا و دروغ و نفرت.
آمین.
متنی که اوله این پستم نوشتم انگار ربطی به مطالبم نداره. اما قشنگ بود گذاشتم بمونه. طبق معمول نتونستم همه ی حرفامو بنویسم. ته دلم می خواستم که در مورد عشق یه ذره بنویسم اما چیزی پیدا نکردم که بگم.
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 1:39 توسط الناز
|
