نمی دونم یا خسته تر از اونی هستم که به چیزی فکر کنم یا دیگه چیزی واسه فکر کردن ندارم.
به هر حال این نیز بگذرد خیالی نیست!

نمی دونم یا خسته تر از اونی هستم که به چیزی فکر کنم یا دیگه چیزی واسه فکر کردن ندارم.
به هر حال این نیز بگذرد خیالی نیست!
سرما رسوخ کرده در قلبم
و
بخاری خراب است هنوز... .
به این نتیجه رسیدم که زندگی اونقدرام کوفتی نیست.:دی!
به قول دوستم لی لی هیچی تو این دنیا سرجای خودش نیست.
متنفرم از این دنیا و آدمای مزخرفش.متنفرم از آدمای دورو برم به جزء عده ای. فقط تو این دنیا که من دیدم دو نفر باهم سرجاشون بودن. که خدا یکیشون رو برد پیش خودش که ثابت کنه بازم هیچی سر جای خودش نیست. جای خالیش تو زندگیم خیلی عذابم می ده. خدا کی رو از این دنیا برد و کی رو نگه داشته.انصافه؟؟؟؟ فقط دلم می خواد این زندگیه کوفتی تموم بشه. فقط همیییییییییییییییییین
عجب زندگی پر از هیجان و نشاطی ست این طی کردن راه خانه تا دانشگاه و برعکس و دیگر هیچ!!!
پی نوشت: به جز دو سه روز شمال رفتن آخر هفته (بعد از مدتها) زندگی من همین است گویی.
با خوشحالی
خودکار را برداشتم
تا از شادی بنویسم
که قطره اشکی از چشمم
روی کاغذ افتاد...
نامجو میگه:
ببین چگونه احاطه کرده عدد ذهن خلق را
من میگم:
ببین چگونه احاطه کرده سیمان دور ِ قلب را
ببین چگونه ذلیل کرده عشق آدم را...
وقتی که دلم تنگه و بغض ِ تو گلوم میخواد از چشام بزنه بیرون تنها موجودی که بی منت آغوشش رو من باز ِ تَختمه!