میشه یه جورایی گفت که دلتنگم!!!
با خوشحالی
خودکار را برداشتم
تا از شادی بنویسم
که قطره اشکی از چشمم
روی کاغذ افتاد...
نامجو میگه:
ببین چگونه احاطه کرده عدد ذهن خلق را
من میگم:
ببین چگونه احاطه کرده سیمان دور ِ قلب را
ببین چگونه ذلیل کرده عشق آدم را...
وقتی که دلم تنگه و بغض ِ تو گلوم میخواد از چشام بزنه بیرون تنها موجودی که بی منت آغوشش رو من باز ِ تَختمه!
این روزا
هرکی بگه محبت خریدنی نیس
دروغ گفته
خیلی هم گرونه
حتی گرونتر از همه ی لباسای مارک دار!
دو سال گذشت از شروع این وبلاگ
دو سالی که اولش با دست نوشت شروع شد
اما
با دلنوشت ادامه پیدا کرد
دو سال با خاطرات شیرین و تلخ
گریه و خنده
که با برانگیخته شدن ِ تک تک این احساسات
مطلبی نوشته شد اینجا.
این وبلاگ و اتفاقاتی رو که به خاطر ِ این وبلاگ واسم افتاد رو خیلی دوست دارم.
تنها جاییه که یه کم احساس راحتی می کنم و لازم نیست احساساتم رو ف ی ل ت ر کنم
و دچار خود سانسوری بشم.
نمی دونم آخر این وبلاگ کِی و چه جوریه.
اما امیدوارم حالا حالاها چیزی باعث نشه که اینجارو ببندم.
یه اتفاق جالب اینه که روز تولد وبلاگم هدیه ش رو هم گرفتم از دوتا از عزیزترین دوستام بدون اینکه بدونن اینروز وبلاگم دو ساله شده.
این هدیه ی با ارزش قالب وبلاگمه که خیلی خیلی خیلی دوسش دارم و از دوستام خیلی خیلی ممنونم.
کاش دلتنگی هام تموم شه و سال بعد این موقع بنویسم که خیلی خوشحالم... .
مثه اینکه خط قلبت رو دایورت کردی
رو خطی تو ناکجا آباد
آخه
شارژِ قلبم تموم شد
از بس شنید
...مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد
از رو تنبلی و زرنگی تواماً
خواستم دو دو تا چهار تای زندگی را
با ماشین حساب
حساب کنم
که هنگ کرد
و من
!همچنین
بهانه ایست
ترس شنیدن
صدایی از بالکن اتاق
شب و تنها در خانه
برای
ریختن اشک های خشک شده
...در چشم
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
کاش میشد
بروند بر باد
...روزهای مانده در یاد
.پی نوشت:دو خط اول از نامجو هستش

