تبليغاتX
نور سحری
 

وقتی فقط 18 سالم بود حس کردم عاشق دنیا شدم.زندگی رو قشنگ می دیدم.همش به دنیا و خوبی هاش فکر می کردم.اما دنیا بی وفا بود باهام. با اینکه ناراحت می شدم و غصه می خوردم و گریه می کردم اما حاضر نبودم بی خیاله دنیا شم. هرچقدر من می خواستم بیشتر عاشق دنیا شم دنیا بیشتر در مقابلم سکوت می کرد و من و با خودم تنها می ذاشت. اما دنیای 18 سالگیم همیشه هم اینطوری نبود. دنیا مهربون هم بود زیاد اما ... .

تا اینکه حس قشنگم کمرنگ و کمرنگتر شد و آخر سر مدفون شد.

بعدش حالا دنیا شروع کرد به اون روی خودش و نشون دادن و مهربون شدن با من. خیلی خیلی مهربون. اما دیگه دیر شده بود . خیلی خواستم دوباره مثل اونوقتا به زندگی نیگا کنم اما نشد که نشد  حس قشنگی که اون روزا به دنیا داشتم  مثل آبی بود که ریخته شده بود و دیگه نمی شد جمعش کرد... . اما با این اتفاقا هم راضی ام که اون قسمت از زندگی رو هم دیدم و دنیام حتی واسه  مدت هرچند کوتاهی قشنگ و رنگی بود.

 اما حالا دیگه

سکوت برقرار می شود و زندگی همچنان جاریست... .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 10:38  توسط الناز  | 

 

ساعت ۲۲:۲۰ جمعه شب

دلم بددددددددددددجوررررررررر سیگاری خوااااااااست و آتشی

زندگی در گذر است...

این خواسته نیز می گذرد!!!

سال نو مبارک...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 22:32  توسط الناز  | 

 

دل آدم مثل پازل می مونه. اگه شکسته بشه انگاری قطعه های پازل از هم جدا شدن. با این فرق که قطعه های پازل رو می شه دوباره کناره هم چید و درستش کرد اما دل آدم رو نمیشه.

 اما کاشکی می شد اون وقت دل هیچکس غمگین نمیشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 21:17  توسط الناز  | 

 

انقدر به اسکتچ ِ دلم قید می دم که سبز بشه و فیکس که دیه کسی نتونه دلم رو بشکونه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 20:41  توسط الناز  | 

 

خدا جونم برس به داد ما جوونااااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 19:52  توسط الناز  | 

 

این روزا مثل زندانی ای شدم که آرزوی دیدن نور رو داره.

این آرزو به حدی رسیده که به یه اس ام اس اشتباهی ال ما که برای دل آرام بود و اشتباهی واسه من فرستاد حسودیم شد

الما: دل آنام(دل آرام) فردا صبح میای بریم سبت(سبد) بخریم...

 پی نوشت ۱: اما حرف بابام یه کم آرومم کرد!!!! وقتی کلافه گیه منو دید گفت: دخترم آدم باید الان هی زحمت بکشه و درس بخونه تا آخر سر بیکار بمونه!!! کلی انرژی گرفتم از این حرفه پدر محترم!

پی نوشت ۲:برای خالی نبودن عریضه و دادن انرژی مثلا + همه چی آرومه رو حین تمرین حل کردن گوش می دم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 23:13  توسط الناز  | 


باید یاد بگیرم که

هیچ چی پایدار نیست و همه چی در گذره

یابد یاد بگیرم که

عادت کنم دوستا فقط واسه روزای خوشین و وقتی غمگینی و ناراحت هیشکدومشون نیستن و باید تو تنهایی خودم باشم و خودم و ازشون انتظاری نداشته باشم

باید یاد بگیرم که

از هیشکیه هیشکی انتظار نداشته باشم و به کسی نگم بی معرفت

اما باید بلد باشم که

همیشه وقتی بهم احتیاج دارن باشم و کمکشون کنم

و فقط دوست روزای شادی نباشم

اگه بتونم اینطوری باشم

شاید و فقط شاید بتونم با آرامش زندگی کنم...


پی نوشت1: این روزا پر دردم دردایی که دارن داغونم می کنن 

پی نوشت2:قلبم درد می کنه...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:37  توسط الناز  | 

 

به اندازه ی تمام این ۲۰ سال زندگی خسته شددددددددددددددمممممممم.

آخه به کی بگم که بفهمه منو؟هااااااااااااااااااااااااااااااا؟

صدامو می شنوی خداااااااااااااااااااااااا؟چرا جوابمو نمیدی آخه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:44  توسط الناز  | 

 

نمی دونم یا خسته تر از اونی هستم که به چیزی فکر کنم یا دیگه چیزی واسه فکر کردن ندارم.

به هر حال این نیز بگذرد خیالی نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 0:18  توسط الناز  | 

 

 

سرما رسوخ کرده در قلبم

و

بخاری خراب است هنوز... .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:4  توسط الناز  |