تبليغاتX
نور سحری
 

 

امروز تولد دوستم مریم بود و با چند تا از دوستام رفتیم بیرون و تولدش رو تو فست فود جشن گرفتیم و

کادوهاش رو باز کرد که یکی از دوستاش واسش دیوان حافظ خریده بود. هر کدوم یه نیتی کردیم و واسه من این بود :

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم ...

 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
تو را می‌بینم و میلم، زیادت می‌شود هر دم
به سامانم نمی‌پرسی، نمی‌دانم چه سر داری
به درمانم نمی‌کوشی، نمی‌دانی مگر دردم
نه راهست این که بگذاری مرا در خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن، بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی، به گرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم، دم می‌دهی تا کی
دمار از من برآوردی، نمی‌گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم
رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم  **
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم  **
تو خوش می‌باش با حافظ، برو گو خصم جان می‌ده
چو گرمی از تو می‌بینم، چه باک از خصم دم‌سردم  **

 

...چقدر واقعا

۸۸/۳/۱۰

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 22:56 توسط الناز | tempfa.com
 آدما بزرگا تو اعماق وجودشون یه جایی دارن واسه حرفای نگفته.حرفایی که دوست دارن بگن اما بنا به دلایلی نمی تونن بگن. هرچه قدر این ادم بزرگا بزرگتر می شن این جا هی بزرگتر می شه. کم کم اونقدر بزرگ می شه که دیگه هیچ حرفی واسه گفتن با آدمای دیگه ندارن. بعضی حرفا وقتی تو این جا می مونه و جا خشک می کنه کم کم تبدیل به غصه می شه. اینطوری می شه که آدم بزرگا افسرده می شن.وقتی حرفا تو دل آدم می مونه آدمه همش هی هی با خودش کلنجار می ره و خودشو اذیت می کنه. اما چون حرفه رفته تو جای ممنوعه دیگه نمی تونه بیاد بیرون که طفلی آدم رو از غصه و ناراحتی خلاص کنه. خب منم بعد ۲ ماه ۲۰ ساله می شم. خب یعنی منم آدم بزرگم دیگه. خیلی از حرفام و همش تو دلم نگه می دارم. الان غصه دون من یه کم بزرگ شده و اعصاب دونم کوچولو.

وقتی من کوچولو بودم همه ی همه ی حرفام رو به مامانم می گفتم. اون وقتا همه ی حرفام درمورد مدرسه و این همکلاسی چی گفت و این معلم رو دوست دارم و از این حرفا بود. اما وقتی بزرگ تر شدم حرفام به جای اینکه برسه به گوش مامانم می ره تو دلم. خب آخه آدم که نمی تونه همه ی حرفاش رو به مامانش بگم. آبجیمم که ۲ سال ازم بزرگتره مثل مامانمه. اصلا نمی تونم حرفامو بهش بگم. آخه چون باهم خیلیییییییییییییییی فرق داریم و دنیامون از هم جداست. واسه همین تو خونه تنهام. منم و کامپیوترم و تخت خوابم.

دلم این روزا خیلی گرفته ست. ابرییییییییییییییییییییییه ابریییییییییییییییییی.

با هرکدوم از دوستامم که حرف می زنم اونا حالشون از من بدتره.خیر سرمون ۲۰ سالمونه. همه افسرده.

انقدر به دوران جوونیه بابام و مامانم حسودیم می شه. همش خوش گذرونی بود.

واسه ما چی؟

بهمون گفتن یه سال پیش دانشگاهی رو خوب درس بخونین برین دانشگاه فقط خوش بگذرونین. اومدیم دانشگاه دیدیم خیلی هم بدتر و سخت تره. درسا سختتتتتتتتتتت.محیط خسته کننننننننننده. فقط ترم اول یه کم خوب بود.همه چی تازگی داشت واسم. اما الان همه چی یکنواااااااختتتتتتتتتتته.

الان چی دارم؟ درسای رو هم انباشته شده واسه امتحان.اونم چه درسااااااااااااایی!!!!!

این روزا تنها کسی که همیشه باهامه خداست. فقط اونه که می دونه تو دلم چی می گذره و تو غمدونیم چه خبره.

نمی دونم کجای زندگی واستادم. از این حرفا خوشم نمیاد اما همش واقعیته. اینارو اینجا نوشتم تا حداقل اینا تو دلم نمونه و یه کم حرف زده باشم.

همین!

الان ساعت ۱ ظهره و  تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۸۸.

 و من ۱۹ سال و ۱۰ ماهه که دارم زندگی می کنم. زیاده هااااااااااا.نه؟؟؟؟؟

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:9 توسط الناز | tempfa.com

همچو کاوشگری

مهربانی را در چشمانت

جستجو می کردم

که

لبخند را بر لبانت دیدم

اما

آن نیز مانند ابری

...گذرا بود

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:13 توسط الناز | tempfa.com
 

ای دوست

می دانم

...حتی با تو بی توام

tempfa.com نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:30 توسط الناز | tempfa.com
 

دیگه نیستی و

خیلی سخته قبول این نبودنت

کاش قبل رفتنت معنی اون نگاه منتظرت رو می دونستم

کاش قدر بودنت رو قبل رفتنت می دونستم

مامان جونم

مامان بزرگ مهربونم

نمی دونستم که

این همه سخته زندگی کردن بی تو

سخته دیدن جای خالیت توی خونه ت

آقا جون و تنها گذاشتی و رفتی

ماهارو تنها گذاشتی و رفتی

۱۹ روزه که رفتی

اما هنوزم داغ رفتنت تو دلم تازه ی تازه ست

می دونم جات اون بالاها چقدر خوبه

اما این دلتنگیه من تمومی نداره تا ابد...

روحت شاد فرشته ی مهربونه زندگیم

tempfa.com نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:14 توسط الناز | tempfa.com
 

 

 

 

نیروی فشاری: اسم تو

سطح مقطع: دل کوچیک من

تنش: قیلیژ و ویلیژ دلم

 

سطح مقطع/نیرو=تنش

 

tempfa.com نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 10:47 توسط الناز | tempfa.com
 

 

وقتي بچه اي مي خواي بزرگ شي . بچگي رو دوس نداري.  تو عالم بچگي اداي آدم بزرگارو در مياري.  ميگي خوش به حال مامان و بابا كه هركاري بخوان بدون اجازه مي تونن انجام بدن.

وقتي بچه بودي به اين فكر مي كردي كه چه جوري به دنيا اومدي. وقتي از مامان سوال مي پرسيدي يه جوري مي پيچوندتت كه خودتم نمي فهميدي.

وقتي رفتي كلاس اول فكر مي كردي سخت ترين درس دنيا املاست. فكر مي كردي كسي به اندازه ي تو ،تو دنيا سختي نداره.

اون وقتا وقتي معلم ديني بهت مي گفت روسري سر نكني و آقاهه موهاتو ببينه تو جهنم از موهات مار آويزون ميشه مي ترسيدي و هرجا مي رفتي روسري سر مي كردي. اما موقع خاله بازي تو خونه وقتي مثلا مي رفتي بيرون واسه خريد روسريتو انقدر شل مي بستي كه از سرت بيافته و تو هم اعتنا نكني و قند تو دلت آب شه و كلي كيف كني.

وقتي 8-7 ساله بودي و مي خواستي واسه اولين بار مثل آدم بزرگا روزه بگيري و با خواهر بزرگت قرار مي ذاشتي كه تا عصر چيزي نخوري و طاقت نمي اوردي و روزه ات رو مي شكستي و يه چيزي ته دلت نارحتت مي كرد كه چرا تو روزه ات رو شكستي و آبجيت نگه داشته و با كلكا و ترفندهاي مختلف مي خواستي يادش بره و روزه اش رو بخوره و آخر سر با يه ليوان شير موز موفق شدي و هورا هورا كردي و گفتي كه روزه ات باطل شده و اونم گريه مي كرد و تو خوشحال مي شدي و بعدش مامانه مي گفت چون يادت نبود كه روزه اي و روزه ات قبوله ايندفعه نوبت تو بود كه بزني زير گريه.

اون وقتا كه با پسر دايي ها تو كوچه فوتبال بازي مي كردي و وقتي يه شوت هوايي مي زدي و مي رفت تو گل و كلي كيف مي كردي ...

اون وقتا كه راحت به آبجي بزرگه زور مي گفتي و حرف خودت رو به كرسي مينشوندي...

اون وقتا كه موقع نماز خوندن مسابقه مي ذاشتي و سعي مي كردي كه انقدر تند تند بخوني كه ابجيت ازت جلو نزنه و وقتي اون زودتر شروع مي كرد نماز خوندنش و به خاطر اون سر نماز هق هق گريه مي كردي و اونم دلش مي سوخت و منتظر مي موند تا تو هم برسي بهش...

اون وقتايي كه تهديد مي شدي كه اگه ظهرا نخوابي عصري نميريم خونه مادربزرگ و تو ام خوابت نمي برد و ادا در مياوردي و مامانه مچت رو مي گرفت...

اون وقتا كه .....

اون وقتي كه ديگه يه كم بزرگتر شده بودي و واسه اولين بار احساس كردي كه يكيو دوست داري و دوست داري هر لحظه ببينيش و اما اون يكي ديگه رو دوست داشته باشه و اصلا از دلتو خبر نداشته باشه... وقتيكه عذاب وجدان داشتي از اين كارت وك مامانه خبر نداره از دل تو . اون وقتي كه واسه مامانه تعريف مي كني و مي گي البته الان ديگه دوستش ندارم و همش عشق زودگذر بوده و اونم مي گه تو اين سن و سال از اين اتفاقا ميافته. اون وقتي كه به خودت مي قبولوني كه بايد فراموشش كني و همه ي نوشته هاي دفترچه خاطراتت رو پاره مي كني و بالاخره بعد مدت ها اون حس دوست داشتنت از بين ميره...

بعدش كه بايد هي درس مي خوندي واسه كنكور كه يه رشته ي خوبي قبول شي و  يه مشغله ي الكيه فكري ذهنت رو مشغول مي كرد و شب و روز بهش فكر مي كردي و مامانه هرچقدر مي گفت درست رو بخون و اين بچه بازي ها رو بذار كنار كه بعدا پشيمون مي شي و تو نمي تونستي قبول كني كه راست مي گه...

بعدش كه كنكور قبول شدي و نيمه دوم بودي و 6 ماه خوردي و خوابيدي و مسئله هاي جديد رو وارد زندگيت كردي و دوباره بهشون فكر مي كردي و خوشحال و نارحت مي شدي و مي خنديدي و گريه مي كردي و ...

بعدش كه رفتي دانشگاه و ترم اول كلاس دودر مي كردي و يا رو چمنا بودي يا تو بوفه و مي گفتي مي خنديدي و موقع امتحان پايان ترم مثل اهو گير كردي تو عسل و اونم از معدلت بود ...

بعدش كه سرت به سنگ خورد و ترم دوم هي درس خوندي و هي گفتي سخته. هي امتحان دادي و گفتي آخيش خوب دادم. وقتي باز اخر ترم شد هي درس خوندي و هي نق زدي كه واي كه چقدر سخته. هي روز شماري ميكردي كه 3 بهمن بشه و تو خلاص شده باشي و نفس راحت بكشي. وقتي كه امتحاناي اولتو خوب مي دي و يكيشو ميريني و هق هق عين بچه دبيرستانيا گريه مي كني. وقتي بالاخره 3 بهمن مي شه و امتحانت تموم مي شه فكر مي كني خوش بخت تريني تو دنيا...

وقتي كه ...

اين بود جزئياتي از زندگيه 19 و اندي ساله ي من.

يهو دستم رفت رو كيبورد و هي نوشت و هي نوشت.

مي دونم خيلي طولانيه اما اميدوارم بخونيدش و اميدوارم حوصله تون سر نره.

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:20 توسط الناز | tempfa.com
 

 

و چه غم انگيزست

انفجار كلمات در ذهنم

ناتواني خودكار از نوشتن

بي ثباتي قلبم

ضعيفي ِ جسمم

خستگي روحم

!و من هنوز هم زنده ام

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:47 توسط الناز | tempfa.com
 

 

ميشه

بي ثباتي دنيارو

از تو قلبم

فهميد

اما

اين بي ثباتي

ظاهري نيست آيا؟؟؟

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 13:15 توسط الناز | tempfa.com
 

 

مدتي يه

قلبم زندوني شده و

عقلم فرمانروايي

...ميكنه

زهی خیال باطل

خسته شدم

کاش میشد زندگی رو

برای مدتی

متوقف کرد

...کاش میشد

اما

..........

کاش میشد مثل

اونروزا

شاد بود

کاش میتونستم

یه چیزی بنویسم

کاش زندگی جریان داشت

اصلا نمیدونم دارم چی میگم

قاطی کردم

یه آدم مکانیکی شدم

قلبم گم شده

فکر میکنم

عقلم درست و حسابی کار میکنه

اما اینم دروغه

چه بد ِ آدم

یه مرگش باشه

و کسی حتی خودش نتونه کمکش کنه.

ایندفعه حال کردم تیکخ تیکه بنویسم حرفام و

تو یه سطر ننویسم.

همه قاطی کردن

خودم

دوستام

دنیا

چرا تموم نمیشه؟؟؟

لذت نمیبرم.

خسته شدم

خسسسسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتهههههههههههههههه

tempfa.com نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 10:0 توسط الناز | tempfa.com