من حقيقت را ديده ام،
آن گونه نيست كه در ذهنم آن را ساخته بودم.
آن را ديده ام، ديده ام
و تصوير زنده ي آن براي هميشه روحم را آكنده است.
اگر امكان داشته باشد كه همه چيز در يك روز، در يك ساعت
يكباره تدارك ديده شود،
مهمترين چيز دوست داشتن است.
فئودور داستايوفسكي
وقتي پسر آدم به فراسوي قلمرو فيزيكي غفلت ها صعود مي كند؛ در سطح هوشمندي ناب و خالص، فكر و عمل مي كند. در آنجا او بين غرايزي كه با جانوران سهيم است و شهود الهي كه با خدا مشترك است تفاوت قايل مي شود.
سلامي توام با عشق از ته قلبم به شما دوستاي خوبم.![]()
به راستي اين عشق چيه كه همه ازش يه جورايي به سبك خودشون دم مي زنن؟ اگه شما بخواين عشق رو تو يه جمله تعريف كنين چي مي گين؟ من مي گم: عشق يعني ايثار و محو شدن در معشوق. عشق طلب كردني نيست. نمي توان آن را از كسي گدايي كرد. عشق اگر بيايد خودش مي ياد و اگر هم خواست بره كسي نمي تونه جلوش رو بگيره. اما آيا به راستي تو اين زمونه كسي مي تونه عشق ليلي و مجنوني پيدا كنه؟ عشقي رو كه بي هيچ چشم داشتي از طرف عاشق بباره به روي معشوق!!! بيشتره ما ها شهوت رو با عشق اشتباه گرفتيم. تو شهوت معنويت نيست. معنويتي رو كه عشق داره تو هيچ جا نمي شه پيدا كرد. آدم عاشق هيچ چيزي از معشوقش نمي خواد مگر قبول عشق بي قيد و شرط او. يه نمونه از اين دوست داشتن ها، عشق مادر به فرزندشه كه فكر مي كنم تو اين دنيا هيچ عشقي بالا تر از اون نيست.(تجربه ي شخصي: وقتي مامانم رو خيلي خيلي اذيت مي كنم و از دستم خيلي ناراحت مي شه قسم مي خوره با هام حرف نزنه. اما بعد از يه چند دقيقه با يه ببخشيده كوچيك من رو مي بخشه و وقتي ازش مي پرسم مامان واقعا من رو نمي بخشي؟ لبخند مي زنه و مي گه كه از ته دل نگفتم و همش به خاطر خودته. قربونه همه ي ماماناي مهربون برم كه سر تا سرشون عشقه و محبت) چي مي شه ما هام از مامانامون ياد بگيريم و عشقامون رو بي هيچ انتظاري نثار معشوق كنيم. اين عشق معنويه ها. نبايد اون رو با چيزايه ديگه اشتباه گرفت. اگه معشوق عشقه عاشق رو ( از همتون به خاطره تكراره بيش از حده عشق معذرت مي خوام. آخه نمي دونم از چي استفاده كنم به جاي اين كلمه.) قبول نكنه اين عشق به درد نمي خوره. چه زيبا گفت مسيحا برزگر: عشق رودخانه ايست كه بين دو ساحل جريان دارد. اگر عشق از يك طرف ساحل ناپديد شود، از طرف ديگر نيز ناپديد شده است. هيچ رودخانه اي نمي تواند بين يك ساحل جاري باشد..... چرا بايد با اسم عشق گذاشتن روي اين دوستي هاي خيابوني و اينترنتي كه اكثر شون بر پايه ي دروغه، معناي واقعيه اون رو فراموش كنيم؟ اگه واقعا عاشق هستن. پس چرا بعد از كلي مخالفتاي پدر و مادراشون كه با هم ازدواج مي كنن، 3 سال نشده از هم جدا مي شن؟ نمي گم همشون اينطوريه، اما حقيقت رو بايد قبول كنيم كه اكثرش اينطوريه. شما ها كه از من بزرگترين اين چيزا رو بهتر مي فهمين كه دليلش چيه! اما به من كه نيم چه جوونم هم اين اجازه رو بدين كه نظر شخصيه خودم رو بگم. وقتي چشمت رو به روي حقايق مي بندي و وارد عالم خيالات مي شي كه خداي اون عالم خودتي و هر جوري دلت مي خواد اون دنيا رو مي سازي. اما بايد چشماتو باز كني و دنياي واقعي رو ببيني.
مسيحا در جاي ديگر مي نويسد: از عشق خود ابري بساز باران ساز و بر او بي دريغ ببار. بگذار معشوق تو، زير بارش بي امان باران عشق تو، ببالد و خود را به خورشيد برساند. باليدن و نورانيت او را تماشا كن و شاد باش. اين گونه است كه عشق مي ماند و نمي رود.
اما خداييش شما فكر مي كنين ما ها مي تونيم اين طوري عاشق بشيم؟؟؟؟؟ به من گفتن كه عاشق شدن سن و سال نداره. اما نظر شخصي من اينه كه دوره ي نوجووني بد ترين دورانه. چون يه دختر و پسر مدرسه اي چي مي دونن از زندگي؟ بيشتره كسايي كه تو اين سن عاشق مي شن. بعد از يه مدت به بن بست مي رسن. تو اين دوره و زمونه و خودشم تو ايران يه شخص تحصيل كرده به زور پول در مي ياره. يه بچه مدرسه اي چطور مي خواد كار پيدا كنه؟ تنها اين نيست كه. از درساشون مي مونن. نمونه اش يكي از دوستاي خدم. دوستي كه تو رياضي و فيزيك از همه ي ما سر تر بود. اما تو ساله سرنوشت سازش با يه پسره ي ديپلمه كه قبلا كلي دوست دختر داشته، دوست مي شه و بهش دل مي بنده. الانم پشت كنكور مونده.كسي كه قبله اين موضوع ها به 3 رقمي پايين تر فكر مي كردف حالا بايد يه سال ديگه بخونه. آخه حيف نيست؟ واقعا با اين حرف كه عشق كور مي كنه، موافقم. تو اين زمونه ما اول بايد درس بخونيم بعد عاشق بشيم. يعني بايد اول كور بشيم تا عاشق نشيم. بعد كه به قولي خرمون از پل گذشت، به فكر اين موضوع بيافتيم. به نظر من، اگه عشق به قصد ازدواجه،كه به جز اين فكر نكنم باشه، بعد از 22 سالگي زمان خوبيه(حداقل طرفين ليسانس داشته باشن. قبله اون كه از رو بچگيه و به بن بست ختم مي شه.(من 4 سال بعد بايد به اين موضوع فكر كنم
. اخه من 18 سالمه. اميدوارم قبل از اون اين اتفاق برام نيافته.چون بنا به مشاهدات و نتيجه گيري هاي اين جانب، آدم رو از زندگي به خصوص درس خوندن مي اندازه.) خلاصه اين بود طرز فكر من در مورد عشق. دوست دارم نظر هاي شما رو هم بدونم.منتظرمااااااااااااااااااااا
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:47 توسط الناز
|


