دوباره سلام
زمان چه زود گذشت. فقط 2 ماه تا رفتن به دانشگاه موند. اما باز خوبه این موقع به خودم اومدم و دیگه سعی می کنم که کمتر ناله کنم و خوب از وقتم استفاده کنم. این روزا خیلی رمان می خونم و با خوندن اونا خودمم توش غرق می شم و خودم رو اونجا تصور می کنم. از رمان خوندن واقعا لذت می برم. این روزا بیشتر وقتم رو تو خونه ی اختصاصیِ خودم یعنی اتاقم می گذرونم. تنها و تنها. یا پشت کامپیوترم و یا رو تختم دارم کتاب و مجله می خونم. از تنهاییم لذت می برم. اما نه همیشه. این طوری وقت بیشتری رو واسه خودم دارم. دیگه طرف تلفن هم نمی رم و به ندرت تلفنی با کسی صحبت می کنم. من که تا دو سه سال پیش یه جا نمی تونستم بشینم حالا آروم شدم. به هر کی می گم که دیگه من تو خونه به کسی زور نمی گم، باورشون نمی شه و فکر می کنن این منم که تو خونه حکم فرمایی می کنم. اما نمی دونن که از این خبرا نیست. تو دار شدم. زیاد فکر می کنم اما زیاد نمی تونم جواب سوال هامو پیدا کنم. ولی باز خوبه که وقتم تلف نمی شه. یکی از کتابایی رو که خیلی خوشم اومد ازش سیذارتا بود. اولش خیلی ناراحت شدم، چون دیدم که از زندگی چیزی نمی دونم. اما خوشحالم که تو این سن که زیاد دیر نشده به این موضوع پی بردم. غمگین و شادم. بعضی وقتا دلم خیلی خیلی می گیره. کلی حرف تو دلم جمع می شه. کلی سوال. کلی جواب. اما وقتی می خوام تو دفترم بنویسمشون، می بینم هیچی نمی تونم بنویسم. انگار اونا حرفهای قلبم هستن که قلم نمی فهمتشون و نمی تونه اونا رو بنویسه. تو چند پست قبلیم یه مشت حرف کلیشه ای در مورد عشق نوشتم و الان که فکر می کنم می بینم اونا عشق نبودن و هوس بودن. عشق خیلی چیز عمیقیه. چیزیه که اگه بهش گرفتار بشی، زندگیت از این رو به اون رو می شه. وقتی می گم عشق فقط عشق دو جنس مخالف رو نمی گم. مولانا قبل از دیدن شمس فکر می کرد که به همه چیز رسیده. اما بعد از دیدن شمس فهمید که تنها از یه راه می تونه به خدا برسه که اونم عشق بود. مولانا از راه عشق شمس به عشق واقعی رسید و یه انسان کامل شد و با خدا یکی شد. عشق زمینی راهی است به سوی عشق آسمانی. خوش به حال کسایی که تو زندگیشون به عشق رسیدن. این شخص تونسته راز هستی رو بفهمه و کامل بشه. ما ها از هم جدا نیستیم و همگی در نهایت و در اصل و ریشه به هم پیوند خوردیم و یکی هستیم. پس چرا ما این رو نمی فهمیم و همدیگه رو تحقیر می کنیم. دل همدیگه رو می شکونیم و خیلی کارای دیگه. به نظر من بزرگترین گناه دنیا دل شکستنه. یکی از دبیرامون می گفت وقتی دل کسی رو می شکنی مثل اینه که یه میخ رو به دیوار می کوبی. وقتی می ری و ازش عذر خواهی می کنی، مثل اینه که میخ و از دیوار در میاری. اما این و باید بدونی که جای میخ برای همیشه رو دیوار می مونه. یه مدتی می شه که سعی می کنم این کارا رو نکنم. خیلی دل نازکم. دوست ندارم کسی رو از خودم برنجونم. شاید به خاطر همینه که خودم می رنجم. همیشه سعی کردم خودم باشم. بعضی ها بهم می گن یه ذره سیاست داشته باش. اما من نمی تونم و همین باعث می شه که همون حرفی رو بزنم که تو دلمه. نمی تونم وانمود کنم که کسه دیگه ای هستم. بیشتر موقع ها با همه رو راست بودم. و فکر می کردم اونام مثل خودم هستن. اما متاسفانه این طوری نمی شد. اما با این حرفام من نمی تونم با سیاست باشم و خودم نباشم. می دونم که خوب نیست و کمی سیاست لازمه ی کاره. اما نمی تونم. اما خودم از این وضع که رو راستم راضیم. در اخرم از همتون می خوام که واسم دعا کنین تا بتونم جواب سوالامو پیدا کنم و بتونم تا قبل از این که وقت تلف بشه و بگذره خودم رو درست کنم.....
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:39 توسط الناز
|


