تبليغاتX
نور سحری

دوباره سلام

زمان چه زود گذشت. فقط 2 ماه تا رفتن به دانشگاه موند. اما باز خوبه این موقع به خودم اومدم و دیگه سعی می کنم که کمتر ناله کنم و خوب از وقتم استفاده کنم. این روزا خیلی رمان می خونم و با خوندن اونا خودمم توش غرق می شم و خودم رو اونجا تصور می کنم. از رمان خوندن واقعا لذت می برم. این روزا بیشتر وقتم رو تو خونه ی اختصاصیِ خودم یعنی اتاقم می گذرونم. تنها و تنها. یا پشت کامپیوترم و یا رو تختم دارم کتاب و مجله می خونم. از تنهاییم لذت می برم. اما نه همیشه. این طوری وقت بیشتری رو واسه خودم دارم. دیگه طرف تلفن هم نمی رم و به ندرت تلفنی با کسی صحبت می کنم. من که تا دو سه سال پیش یه جا نمی تونستم بشینم حالا آروم شدم. به هر کی می گم که دیگه من تو خونه به کسی زور نمی گم، باورشون نمی شه و فکر می کنن این منم که تو خونه حکم فرمایی می کنم. اما نمی دونن که از این خبرا نیست. تو دار شدم. زیاد فکر می کنم اما زیاد نمی تونم جواب سوال هامو پیدا کنم. ولی باز خوبه که وقتم تلف نمی شه. یکی از کتابایی رو که خیلی خوشم اومد ازش سیذارتا بود. اولش خیلی ناراحت شدم، چون دیدم که از زندگی چیزی نمی دونم. اما خوشحالم که تو این سن که زیاد دیر نشده به این موضوع پی بردم. غمگین و شادم. بعضی وقتا دلم خیلی خیلی می گیره. کلی حرف تو دلم جمع می شه. کلی سوال. کلی جواب. اما وقتی می خوام تو دفترم بنویسمشون، می بینم هیچی نمی تونم بنویسم. انگار اونا حرفهای قلبم هستن که قلم نمی فهمتشون و نمی تونه اونا رو بنویسه. تو چند پست قبلیم یه مشت حرف کلیشه ای در مورد عشق نوشتم و الان که فکر می کنم می بینم اونا عشق نبودن و هوس بودن. عشق خیلی چیز عمیقیه. چیزیه که اگه بهش گرفتار بشی، زندگیت از این رو به اون رو می شه. وقتی می گم عشق فقط عشق دو جنس مخالف رو نمی گم. مولانا قبل از دیدن شمس فکر می کرد که به همه چیز رسیده. اما بعد از دیدن شمس فهمید که تنها از یه راه می تونه به خدا برسه که اونم عشق بود. مولانا از راه عشق شمس به عشق واقعی رسید و یه انسان کامل شد و با خدا یکی شد. عشق زمینی راهی است به سوی عشق آسمانی. خوش به حال کسایی که تو زندگیشون به عشق رسیدن. این شخص تونسته راز هستی رو بفهمه و کامل بشه. ما ها از هم جدا نیستیم و همگی در نهایت و در اصل و ریشه به هم پیوند خوردیم و یکی هستیم. پس چرا ما این رو نمی فهمیم و همدیگه رو تحقیر می کنیم. دل همدیگه رو می شکونیم و خیلی کارای دیگه. به نظر من بزرگترین گناه دنیا دل شکستنه. یکی از دبیرامون می گفت وقتی دل کسی رو می شکنی مثل اینه که یه میخ رو به دیوار می کوبی. وقتی می ری و ازش عذر خواهی می کنی، مثل اینه که میخ و از دیوار در میاری. اما این و باید بدونی که جای میخ برای همیشه رو دیوار می مونه. یه مدتی می شه که سعی می کنم این کارا رو نکنم. خیلی دل نازکم. دوست ندارم کسی رو از خودم برنجونم. شاید به خاطر همینه که خودم می رنجم. همیشه سعی کردم خودم باشم. بعضی ها بهم می گن یه ذره سیاست داشته باش. اما من نمی تونم و همین باعث می شه که همون حرفی رو بزنم که تو دلمه. نمی تونم وانمود کنم که کسه دیگه ای هستم. بیشتر موقع ها با همه رو راست بودم. و فکر می کردم اونام مثل خودم هستن. اما متاسفانه این طوری نمی شد. اما با این حرفام من نمی تونم با سیاست باشم و خودم نباشم. می دونم که خوب نیست و کمی سیاست لازمه ی کاره. اما نمی تونم. اما خودم از این وضع که رو راستم راضیم. در اخرم از همتون می خوام که واسم دعا کنین تا بتونم جواب سوالامو پیدا کنم و بتونم تا قبل از این که وقت تلف بشه و بگذره خودم رو درست کنم.....

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:39 توسط الناز | tempfa.com

سلام

امروز می خوام از خودم بگم. شايد دلتنگی هام کم بشه.

النازم. 18 ساله. درسم رو تموم کردم و از بهمن ماه ميخوام برم دانشگاه. می دونم وقتی برم دانشگاه حسرت اين روزا رو می خورم که کاری نداشتم و کاری نکردم. وقتی واسه کنکور درس می خوندم، خدا خدا می کردم که تموم شه و نفس راحتی بکشم. حالا که تموم شد، می بيینم اتفاق خاصی نيافتاده. البته اين که کنکور تموم شده، خودش کليه. اين چند ماه که تو خونم، موقعيت خوبيه که به خودم برسم و خودمو درست کنم. زمان برای فکر کردن و به حقيقت رسيدن هست. اما ولی نمی دونم چرا، نمی تونم خوب فکر کنم. اين روزام که خفن دِپ شدم و غمگينم. مسئله ای واسم پيش اومده که همش تو دلمه. نمي تونم با کسی در ميون بذارم. شايدم چيزی نباشه که به کسی بگم. مشکل اينجاست که خودم هم نمی دونم دقيقا چه مرگمه و چی می خوام. نمی دونم چرا نمی تونم حتی با خودم هم رو راست باشم. حتی نمی تونم بشينم و مسئله رو با خودم حل کنم. انگار خودم هم غريبه هستم. ياد روزای مدرسه می افتم. چقدر دلم واسه بچه ها تنگ شده. واسه با هم بودن. با هم خنديدن و حرف زدن. وقتی مامانم می گفت قدر اين روزا رو بدون. حرصم می گرفت و می گفتم، آخه مگه مدرسه چی داره؟ فقط درسه و حرص خوردن. اما الان می بينم که راست می گفت. اما حيف که زمان بر نمی گرده!!! از بهترين دوستام دور شدم. البته مکانی. يکيش رفته تهران. بقيشونم تو شهر خودمونن اما نيمه اول بودن و رفتن دانشگاه. هر وقت دلم مي گيره ديگه نمی تونم همش به الما(بهترين دوستم) بگم. چون خيلی درس داره. اين روزا کتاب و مجله می خونم. می ترسم. از دانشگاه می ترسم. آخه می گن درسامون خيلی سخته! خواهرم می گه همه ی رشته ها سختيه خودشون رو دارن. اميدوارم بتونم خوب درس بخونم و به اونجايی که می خوام برسم. تو اين مدت، فقط دو روز تو هفته کلاس زبان می رم و بقيه اش رو بيشتر خونه هستم . حوصله ام خيلی سر می ره. اون روز دلم تنگيده بود. ديدم کاری ندارم انجام بدم، خوابيدم، که دوستم زنگ زد و با هم رفتيم بيرون. کلی خوشحال شدم. آخه خيلی وقت بود ندیده بودمش. اما اونم تموم شد و باز تنهايی و دلتنگی. دوستام و خيلی دوست دارم. خيلی نازن. با یکيشونم تو دانشگاه همکلاسي هستم. روزا دارن می گذرن و من کار خاصی انجام ندادم. يه وقت به خودم می آم و مي بينم همش گذشته و فقط آه و افسوسش واسم مونده. خودم و يه جورايی گم کردم و پيدا کردن خودم سخته. اصلا نمی دونم به چی بايد فکر کنم. نمی دونم چه جوری بايد با خودم حرف بزنم. نمی دونم چه جوری بايد خودم رو پيدا کنم. شايدم اصلا گم نشدم و دارم سخت مي گيرم. نمی دونم، هيچی نمی دونم. چقدر سخته نتونی مشکل خودت رو حل کنی. بيشتر موقع ها واسه دوستام گوش بودم. دوست داشتم تا اونجايی که می تونستم، کمکشون کنم. انقدر خودم رو وقف دوستام می کردم که مامانم عصبانی می شد و می گفت اين همه خودت رو درگير نکن. کلا آدم خيلی احساساتی ای هستم که زود گريه ام می گيره. زود دلم به رحم می آد. دوست دارم تا اونجايی که می تونم به همه کمک کنم. زود رنج هم هستم و از کوره هم زود در می رم، اما زود پشيمون می شم که فايده ای نداره. بچه ها رو خيلی دوست دارم. با شلوغاشون بيشتر حال می کنم. همه به من می گن يه مهد کودک تاسيس کن، موفق می شی. دوست دارم اذيتشون کنم تا حرصشون در بياد و دعوا کنن با هام. اما از گريه کردنشون بدم می آد.

اتاقم رو هی جمع می کنم. اما تا شب باز کثیف می شه( یه جورایی شلخته). لباس خریدن رو مخصوصا لباس بیرون و کفش رو خیلی دوست دارم. دوست دارم تیپ بیرونم بهتر باشه. رو مد نیستم، اما سعی می کنم چیزای خوبی بپوشم. به وسایل فانتزی هم خیلی علاقه دارم. بچه ی درس خونی هم بودم( همیشه الگویی واسه پسر خاله ام بودم). در کنار درس، تفریحم می کردم. در عین این که شلوغی رو دوست دارم، بعضی وقتا دوست دارم تنها باشم و تو خونه کسی نباشه. مهمونی رفتن رو خیلی دوست دارم. بیرون رفتن رو هم دوست دارم، اما چون بیشتر وقتا کسی نسیت برم بیرون، بیشتر وقتم تو خونه می گذره. اینترنت رو هم خیلی دوست دارم. بیشتر وقتا جلوی کامپیوترم. از سر کار گذاشتن دیگران بدم نمی آد اما دوست ندارم کسی من و سر کار بذاره. تو یه مهمونی باشیم خیلی شلوغ می کنم. خیلی دوست دارم با هم سن و سالای خودم باشم. خیلی آهنگ گوش می دم. فیلم های رمانتیک و پلیسی رو دوست دارم. دوست دارم فول انگلیسی حرف بزنم. از خوابیدن زیاد خوشم نمی آد. رمان خوندن رو خیلی دوست دارم. از کارای خونه بدم می آد. از اجق(نمی دونم املاش درسته یا نه) درست کردن مو خیلی خوشم می اد. اما وقتی می رم بیرون ساده می رم. از آرایش کردن زیاد بدم می اد. البته خودم اصلا میونه ندارم با آرایش کردن. یه مختصر، اونم تو عروسیا. خب سرتون رو درد آوردم. این بود خلاصه ای از من. به نظر شما با این توصیفات من چه جور آدمی هستم؟؟؟

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 6:50 توسط الناز | tempfa.com

پروردگارا

بگذار پوشش نوراني ات همچنان مرا در بر بگيرد

و همچنان در آغوش گشاده ي نيلوفرانت

بمانم براي عشق

در اين لايحه ي سكر آور

در اين مكان بي نشان

و در اين گهواره ي مقدس ابدي

بخوانم براي عشق

 

دوستای خوبم سلام

اميدوارم حالتون خوب باشه و هيچ کدومتون مثل من سرما نخورده باشين. قدر سلامتی تون رو بدونين و ازتون می خوام واسه منم دعا کنين که زود خوب شم. 2 هفته بيشتره که سرما خوردم. ما آدما وقتی سالميم قدر سلامتی مون رو نمی دونيم. همين که مريض می شيم تازه به فکرش می افتيم که سلامتی چه چيزه با ارزشيه. اما همين که حالمون خوب می شه بازم فراموش می کنيم. واقعا راست می گن که سلامتی بزرگترين ثروته. حداقل من می دونم که اين يه شعار نيست. اين چند روزه حالم انقدر بده که کلافه شدم.صبح که از خواب بيدار شدم خواستم تلقين کنم که حالم خوب شده که يهو سرم گيج رفت و داشتم می افتادم زمين. اما چه خوب می شد که وقتی مريض می شيم به اين فکر کنيم که اگه خدايی نکرده، آخرين روزای زندگيمونه، ببينيم آيا آماده ی رفتن هستيم؟ آيا کارای نيمه تموم نداريم؟ آيا کامل شديم؟ آيا رو سفيد می خوايم بريم پيش خدا؟ اين چند روزه به حال کسايی که سالمن غبطه می خورم. اما می دونم که اونا حال من رو درک نمی کنن و اون طور که بايد قدر سلامتيشون رو نمی دونن. از خدا می خوام که همتون سالم باشين. يکی از دوستام مي گفت يه بار که تب و لرز گرفته بودم فکر کردم که آخرين روزای زندگيمه وکلی کار نيمه تموم دارم. می گفت که هنوز آماده ی رفتن نيستم. بيشتر ما ها اينطوری هستيم که وقتی که گرفتار می شيم ياد خدا می افتيم. يادمون مي افته که خدايی هم هست. هی ازش خواهش مي کنيم که ما رو خوب کنه ما هم قول می ديم که آدم خوبی بشيم. اما همين که حالمون خوب شد، همه چيز رو فراموش می کنيم. اينا همه آزمايش هاي کوچيکيه که از طرف خدا. رفته بودم آمپول بزنم که پرستاره گفت يه کم درد داره. خيلی ترسيدم. اما اومدم خودمو دلداری بدم، با خودم گفتم اگه اين دردا رو نتونم تحمل کنم پس تو اون دنيا چه جوری می خوام عذاب گناهايی رو که کردم تحمل کنم. کاش خدا جووووون گناهامون رو ببخشه، چون مطمئنم تحمل عذاب برای هممون خيلی خيلی سخته، و طاقت فرساست.اگه نتونيم يه سرما خوردگی رو تحمل کنيم، وافعا چی کار می خوايم بکنيم با عذاب های برزخ و اون دنيا. اميدوارم همين مريضی های کوچيک مارو به خودمون بياره و قبل از اين که دير بشه، خودمون رو بتونيم درست کنيم و کم کاری ها و کم و کاستی هامون رو تا وقت هست جبران کنيم و عاقبت بخير بشيم.    الهی آمين......

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 12:16 توسط الناز | tempfa.com

تنها تو خونه نشسته بودم و داشتم كتاب بادبادك باز رو مي خوندم كه يهو گريه كردم. خودمم دقيقا نمي دونم واسه چي! شايد واسه حسن كه تو داستان يه نوكر بود. اما فكر نكنم اين دليله قانع كننده اي باشه. بعضي وقتا يهو همين طوري دوست دارم گريه كنم. شايد دليلي داره اما خداييش خودمم دليله اصليش رو نمي دونم. يه مدتيه دوست دارم زياد تنها باشم. اما تو تنهايي هامم دنباله يه همدم مي گردم. بهترين همدمم دوستم الما ست كه خيلي وقتا كمكم كرده. اما حتي نمي تونم هميشه حرف دلم رو به اونم بگم. شايد عجيب باشه اما خودمم نمي دونم دقيقا تو دلم چيه كه دوست دارم با يكي حرف بزنم. اون روز به ال ما اس ام اس زدم كه بيا خونم مي خوام باهات حرف بزنم، اما وقتي اومد چيزه زيادي واسه گفتن نداشتم. به راستي كه ما آدما چقدر عجيبيم. خيلي دوست دارم كشف كنم كه دقيقا كي هستم و واسه چي پا به اين دنيا گذاشتم؟ ماموريتم چيه؟ چي رو بايد كشف كنم؟ كدوم هدف و بايد پيدا كنم؟ آخه نمي شه كه به دنيا بيياي و يه مدتي زندگي كني و بعد بدون اين كه بفهمي واسه چي اومدي، از اين دنيا بري. مطمئنم كه تو دل هر كدمو از ماها رازي نهفته است كه بايد كشفش كنيم. اما چه جوري؟ يه مدتي هست كه كلي مجله و مطلب مي خونم تا چيزي بفهمم، يه چيزايي فهميدم اما كامل دركشون نكردم. اما چيزاي جالبي هست كه خيلي از ماها در موردشون چيزي نمي دونيم! اين كه تو سياره هاي ديگه چه آدمايي زندگي ميكنن يا اصلا  اونام آدمن يا يه كسايه ديگه هستن؟ يكي بهم گفته كه اونا ادماي متعالي هستن. يعني اونايي كه تونستن حقيقت رو درك كنن و ديدنش. حقيقت منظورم خداست. آخه ما ها قسمتي از خداييم و اومديم كه كامل بشيم و آخرشم بهش برسيم. آيا اون لذتايي كه ما زمينيا داريم واسه اونام همين لذتاست؟ اما مي گن اين لذتاي مادي واسه زمينه! به نظر من راه تكامل خيلي سخته و پيچيده است. خيلي مرموزه. ماها سه تا چشم داريم كه چشم سوممون همون چشميه كه رو به حقيقته متعاليه، همون چشمي كه من نتونستم تا الان باهاش چيزي رو ببينم. خوش به حال كسايي كه لياقته اين چشم و داشتن و خدا بيناشون كرده. ماها فقط واسه ديدن اين دنيايه مادي بينا هستيم وگرنه كوريم. واسه ديدن حقيقت بيشتره وقتا كوريم. واي كه چقدر دلم گرفته. چي ميشد منم مي تونستم از اون آدماي خيلي خوب باشم كه خدا خيلي خيلي دوسشون داره و پرده هايي رو كه بين خودش و خودمه بر مي داشت. الانم كه دارم اين مطالب رو تايپ مي كنم، اشك از چشام جاري شده. خيلي سعي كردم كه خوب باشمف اما اون همه كه مي خوام هنوز خوب نشدم. چون اگه خوب شده بودم الان اين طوري نبودم. مي دونم كه قدم به قدم بايد جلو رفت اما تا كجا؟ خيلي وقته كه سعي مي كنم غيبت نكنم. كسي رو مسخره نكنم. از دروغم كه متنفرم. اما بازم نتونستم.مي گن مراقبه كن تا به آرامش برسي و كم كم به خدا نزديك بشي، خيلي سعي كردم اما نتونستم فكرم رو متمركز كنم. تو اين موقع ها از دست خودم حرصي مي شم. بعضي وقتا از خودم مي پرسم چرا اين طوري شديم؟ چرا به جاي اين كه روز به روز آگاه تر بشيم و به راز زندگي پي ببريم، داريم بد تر و كثيف تر مي شيم. تو بيشتر جاها به جاي اين كه حرف از معنويت بزنيم، چسبيديم به اين دنيا و لذتاي الكي دل خوش كن و فساد و كثافت. ديگه حالم به هم مي خوره از خبرايي كه هي مي شنوم. از خيانتايي كه آدما، هم مي كنن. آخه چرا؟ چرا به جاي اين كه ادم بشيم، به جاي اين كه واقعا شايستگيه خودمون رو به عنوان خليفه ي خدا ثابت كنيم، داريم صفتاي حيووني پيدا مي كنيم؟ هر روز بدتر از ديروز مي شيم. وقتي تو تلويزيون مي شنوم، از طرف مي پرسن كه ارزوت چيه؟ مي گه فرج امام زمان(عج) اعصابم خورد مي شه! آخه با كدوم رو مي خوايم با امام زمان روبه رو شيم؟ چي كارا كرديم كه اين طوري با امادگي منتظرشيم. اگه بياد چه جوري با اين همه فساد مي خواين تو روش نگاه كنين؟ ماها كه جوونيم بايد بيشتر از همه به اين موضوع فكر كنيم. اخه ديگه چقدر تفريحاي الكي دلخوش كن؟ تا كي مي خوايم خودمون رو گول بزنيم؟ تا كي مي خوايم در مورد كثافت كاريا و مزخرفات باهم حرف بزنيم؟ عوض اين كه با پيشرفت علم ما ها پيشرفت كنيم، داريم روز به روز انسانيت خودمون رو از دست مي ديم. ماشااله خيلي از جوونام مثلا به پوچي مي رسن و تنها راه رو خودكشي مي دونن. تو اين دو ماهه تو شهر ما يه 5-4 پسر خودكشي كردن. واسه چي خدا مي دونه. يكي شون 18 سالش بود كه 2 تا از دوستاش قبل اين خودكشي كرده بودن. آخه يه بچه ي 18 ساله چه مشكلي مي تونه داشته باشه كه تنها راهش رو خودكشي بدونه؟ چرا بايد سر مارو انقدر با چيزاي مسخره مشغول كنيم كه ندونيم واسه چي داريم زندگي مي كنيم! وقتي جووناي دو رو بريم و مي بينم كه چه جوري دارن خودشون رو از بين مي برن، ناراحت مي شم. چه جوري خودشون رو به نفهمي زدن و سرشون رو تو برف كردن و فقط به كاراي مسخره اي كه واسه يه لحظه نئشه شون ميكنه مشغولن افسوس مي خورم. البته خودمم جدا از اونا نيستم. ماها نمي تونيم با بزرگترا كاري بكنيم و عقايدشون رو تغيير بديم. اما خودمون رو چرا. بياين يه ذره بيشتر با خودمون فكر كنيم و خود واقعي مون رو پيدا كنيم. بياين خودمون رو طوري درست كنيم كه از ته قلبمون و با اطمينان منتظر منجي باشيم. بياين خودمون آگاه بشيم و سعي كنيم كه دوستامونم آگاه كنيم. زياد حرف زدم اما بايد مي گفتم تا خاليشم. شايد حرفام مسخره باشه اما حرفاي دلم بود........

tempfa.com نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 9:53 توسط الناز | tempfa.com