سلامی دوباره به شما دوستای خووبم.
بازم فکر کردم که باید بنویسم. واسه من نوشتن راحت تر از حرف زدنه. واسه همونه که وقتی دلم می گیره می نویسم. و از وقتی این وبلاگ و درست کردم چند نفری هم هستن که نوشته هامو می خونن و از این بابت خوشحالم که کسانی هستن که به حرفام گوش می دن. وبلاگم خیلی ساده است و هیچ عکسی نداره اما واسم مهم اینه که این جا شده دفتر خاطراتم. بازم دلم خیلی گرفته. الان خونه تنهام و راحت تر غمگینم. کسی نیست که بهم بگه که چرا نارحتی یا چته؟ آخه این یه سوالیه که جوابش سخته. واقعا چرا همه ی ما جوونا غمگینیم؟ آخه چه مرگمونه؟ همهمون کمبود داریم. شاید کمبود محبت یا کمبود گوش شنوا. محبتی که می گم منظورم محبتی نیست که به خانواده هامون داریم. اصلا خودم معنی واقعی شو نمی دونم. بیشتر مواقع دوست دارم یکی رو همسن و ساله خودم پیدا کنم که همدیگه رو خیلی دوست داشته باشیم و همیشه با هم باشیم. همه چی رو با هم تقسیم کنیم. همدیگه رو درک کنیم. به هم دروغ نگیم. از رو ترحم همدیگه رو دوست نداشته باشیم. حس مالکیت رو هم نداشته باشیم. فقط و فقط همدیگه رو دوست داشته باشیم و هیچ تعصب و حسادتی در کار نباشه. کسی رو می خوام که همه ی حرفامو بهش بگم. دوست دارم این شخص بزرگ نباشه. آخه بزرگا حس ترحم دارن. و نصیحتمون می کنن. دوست دارم تو این زمونه تجربه هامون از همه چی یکی باشه. این موقع ست که می تونیم همدیگه رو درک کنیم. بزرگترا این دوران و گذروندن و اصلا این دوران واسه ما و اونا فرق داره. اما انگاری تو رویام. آخه پیدا شدن این آدم خیلی خیلی سخته. بین این همه آدم بیاد و من و پیدا کنه. اصلا این آدم وجود داره؟ همیشه احساساتی بودن و زیاد تو خیالات بودن عذابم داده. چون تو واقعیت نمی تونم چنین شخصی رو پیدا کنم. اصلا وقتی ماها با یکی دوست می شیم. چه دختر و چه پسر خیلی کم به روحه طرف مقابل توجه می کنیم. همش به خودمون فکر می کنیم. که چه طوری جلب توجه کنیم؟ چه طوری ازش واسه منافعمون سوء استفاده کنیم؟ اما وقتی هم که آدمایی پیدا می شن و همدیگه رو روحن قبول می کنن و اول روح ها با هم دوست می شن یه اتفاقی می افته و اینارو از هم جدا می کنه. منظورم دور می کنه بر خلاف میل باطنیه دو طرف. البته هنوز این خودم این و تجربه نکردم. تو دور و اطرافم دیدم. همش می ترسم به یکی دل ببندم و شکست بخورم. دختر عمه ام می گه تنهایی بهتره. یعنی کسی تو زندگیت نباشه که همیشه بالا سرت باشه و همش ازش بپرسی می تونم این کارو کنم یا نه؟ البته حرفش تو این زمونه درسته ها. اما من چنین کسایی رو نمی خوام و اینه که می گم تو رویا دارم زندگی می کنم و منتظره یه نفرم مثل خودم. مثل خودم خل. که فکر نمی کنم کسی با این درجه ی خلی واسم پیدا شه. شاید این احساسه نیاز داشتن به یه همدم با اون مشخصاتی که گفتم به خاطر سنمه. اگه یکم بزرگتر بشم و همچنین برم دانشگاه مسائل رو بتونم درک کنم این اشتیاق کمتر بشه. آخه موندن خونه واسه چند ماه کلی فکرو تو ذهنهم آورده. کاش بهمن ماه زودتر بیاد و برم دانشگاه و درسا نذارن که دیگه به این چیزا فکر کنم و خودم رو عذاب بدم. دوسته نازم لیلا یه چند تا کتاب بهم داده که 3 تاشون کتابای شل سیلورستاینه که کلی نقاشیای جالب دارن. دیشب کخه خیلی دلم گرفته بود شروع کردم نقاشی کردم از روشون. انصافا خیلی شبیه خودشون کشیدم و کلی ذوق کردم. شاید پررنگشون کردم با ماژیک و اسکنشون کردم و نشونت دادم. اخه خودم کلی کیف کردم. اینم یه راهه واسه مشغول کردنه خودم. نمی دونم اگه اینترنت و وبلاگه و اینا رو نداشتم چی کار می کردم. شاید راحت تر بودم. اما نه خوبه که اینارو دارم و ازشون استفاده می کنم. از این دنیای مجازی بیشتر خوشم می اد تا دنیا واقعیه. اخه اینجا راحت تر می تونم حرف بزنم. انگار یه ذره خالی شدم و سبک. باید یه فکری واسه خودمون کنیم. وگرنه همه مون از بین می ریم. به امید اون روزی که همهمون خوشحال باشیم و غم هامون تموم بشه. البته می دونم شاید غیر ممکن باشه اما خب آرزو می کنم غم های هممون کمتر بشه و بتونیم با همدیگه رو راست باشیم و همدیگه رو درک کنیم و از هم سوئ استفاده نکینم و دیگه هیچ کس به دیگری خیانت نکنه و دروغ نگه و دل اون یکی رو نشکنه.
دوستون دارم. خدا با هممونه. فراموشش نکنیم که تنه کسیه که همیشه باهامونه و ما رو فقط به خاطر خودمون دوست داره نه منافعه خودش. خداااااااااااااااااااا جوووونم ما جوووووووناااااااااا رو کمک کنه که خیلی به کمکت نیاز داریم. آمیییییییییییییییییییییییین...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:25 توسط الناز
|


