تبليغاتX
نور سحری

سلامی دوباره به شما دوستای خووبم.

بازم فکر کردم که باید بنویسم. واسه من نوشتن راحت تر از حرف زدنه. واسه همونه که وقتی دلم می گیره می نویسم. و از وقتی این وبلاگ و درست کردم چند نفری هم هستن که نوشته هامو می خونن و از این بابت خوشحالم که کسانی هستن که به حرفام گوش می دن. وبلاگم خیلی ساده است و هیچ عکسی نداره اما واسم مهم اینه که این جا شده دفتر خاطراتم. بازم دلم خیلی گرفته. الان خونه تنهام و راحت تر غمگینم. کسی نیست که بهم بگه که چرا نارحتی یا چته؟ آخه این یه سوالیه که جوابش سخته. واقعا چرا همه ی ما جوونا غمگینیم؟ آخه چه مرگمونه؟ همهمون کمبود داریم. شاید کمبود محبت یا کمبود گوش شنوا. محبتی که می گم منظورم محبتی نیست که به خانواده هامون داریم. اصلا خودم معنی واقعی شو نمی دونم. بیشتر مواقع دوست دارم یکی رو همسن و ساله خودم پیدا کنم که همدیگه رو خیلی دوست داشته باشیم و همیشه با هم باشیم. همه چی رو با هم تقسیم کنیم. همدیگه رو درک کنیم. به هم دروغ نگیم. از رو ترحم همدیگه رو دوست نداشته باشیم. حس مالکیت رو هم نداشته باشیم. فقط و فقط همدیگه رو دوست داشته باشیم و هیچ تعصب و حسادتی در کار نباشه. کسی رو می خوام که همه ی حرفامو بهش بگم. دوست دارم این شخص بزرگ نباشه. آخه بزرگا حس ترحم دارن. و نصیحتمون می کنن. دوست دارم تو این زمونه تجربه هامون از همه چی یکی باشه. این موقع ست که می تونیم همدیگه رو درک کنیم. بزرگترا این دوران و گذروندن و اصلا این دوران واسه ما و اونا فرق داره. اما انگاری تو رویام. آخه پیدا شدن این آدم خیلی خیلی سخته. بین این همه آدم بیاد و من و پیدا کنه. اصلا این آدم وجود داره؟ همیشه احساساتی بودن و زیاد تو خیالات بودن عذابم داده. چون تو واقعیت نمی تونم چنین شخصی رو پیدا کنم. اصلا وقتی ماها با یکی دوست می شیم. چه دختر و چه پسر خیلی کم به روحه طرف مقابل توجه می کنیم. همش به خودمون فکر می کنیم. که چه طوری جلب توجه کنیم؟ چه طوری ازش واسه منافعمون سوء استفاده کنیم؟ اما وقتی هم که آدمایی پیدا می شن و همدیگه رو روحن قبول می کنن و اول روح ها با هم دوست می شن یه اتفاقی می افته و اینارو از هم جدا می کنه. منظورم دور می کنه بر خلاف میل باطنیه دو طرف. البته هنوز این خودم این و تجربه نکردم. تو دور و اطرافم دیدم. همش می ترسم به یکی دل ببندم و شکست بخورم. دختر عمه ام می گه تنهایی بهتره. یعنی کسی تو زندگیت نباشه که همیشه بالا سرت باشه و همش ازش بپرسی می تونم این کارو کنم یا نه؟ البته حرفش تو این زمونه درسته ها. اما من چنین کسایی رو نمی خوام و اینه که می گم تو رویا دارم زندگی می کنم و منتظره یه نفرم مثل خودم. مثل خودم خل. که فکر نمی کنم کسی با این درجه ی خلی واسم پیدا شه. شاید این احساسه نیاز داشتن به یه همدم با اون مشخصاتی که گفتم به خاطر سنمه. اگه یکم بزرگتر بشم و همچنین برم دانشگاه مسائل رو بتونم درک کنم این اشتیاق کمتر بشه. آخه موندن خونه واسه چند ماه کلی فکرو تو ذهنهم آورده. کاش بهمن ماه زودتر بیاد و برم دانشگاه و درسا نذارن که دیگه به این چیزا فکر کنم و خودم رو عذاب بدم. دوسته نازم لیلا یه چند تا کتاب بهم داده که 3 تاشون کتابای شل سیلورستاینه که کلی نقاشیای جالب دارن. دیشب کخه خیلی دلم گرفته بود شروع کردم نقاشی کردم از روشون. انصافا خیلی شبیه خودشون کشیدم و کلی ذوق کردم. شاید پررنگشون کردم با ماژیک و اسکنشون کردم و نشونت دادم. اخه خودم کلی کیف کردم. اینم یه راهه واسه مشغول کردنه خودم. نمی دونم اگه اینترنت و وبلاگه و اینا رو نداشتم چی کار می کردم. شاید راحت تر بودم. اما نه خوبه که اینارو دارم و ازشون استفاده می کنم. از این دنیای مجازی بیشتر خوشم می اد تا دنیا واقعیه. اخه اینجا راحت تر می تونم حرف بزنم. انگار یه ذره خالی شدم و سبک. باید یه فکری واسه خودمون کنیم. وگرنه همه مون از بین می ریم. به امید اون روزی که همهمون خوشحال باشیم و غم هامون تموم بشه. البته می دونم شاید غیر ممکن باشه اما خب آرزو می کنم غم های هممون کمتر بشه و بتونیم با همدیگه رو راست باشیم و همدیگه رو درک کنیم و از هم سوئ استفاده نکینم و دیگه هیچ کس به دیگری خیانت نکنه و دروغ نگه و دل اون یکی رو نشکنه.

دوستون دارم. خدا با هممونه. فراموشش نکنیم که تنه کسیه که همیشه باهامونه و ما رو فقط به خاطر خودمون دوست داره نه منافعه خودش. خداااااااااااااااااااا جوووونم ما جوووووووناااااااااا رو کمک کنه که خیلی به کمکت نیاز داریم. آمیییییییییییییییییییییییین...

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:25 توسط الناز | tempfa.com

به نام خدای مهربونم

 

هزاران حرف تا گفتن برای گفتگو دارم. که باید با لب بسته به چشمان تو بسپارم. برای آشنایان آشنا باش، به پیمانی که بستیم با وفا باش. چو یاد تو همیشه خاطر ماست. تو هم هرجا که هستی یاد ما باش.

 

دوستای مهربون و گلم سلام.

حالتون که ایشالا خوبه خوبه.

وقتی پشت کامپیوتر نشستم نمی دونستم دقیقا چی می خوام بنویسم. آخه کلی فکر کردم اما چیزه خوبی به ذهنم نرسید. حتی این شبا که کلی طول می کشه که خوابم ببره نتونستم موضوعه جالبی پیدا کنم. اما اومدم که هرچی به ذهنم می یاد و بنویسم. چند شبه که دیر خوابم می بره. خودمم دلیله اصلیش و نمی دونم. شاید برنامه ی خوابم به هم خورده. آخه به جاش صبح ها دیر بیدار می شم. همه ی این خوش خوابیا تا یک و نیم ماه دیگه تموم می شه و منم مثل بیشتره شما می شم دانشجو. فکر می کردم تو این دنیای مجازی می تونم راحت باشم و خیلی راحت حرفام و بگم. اما مثل اینکه همیشه محدودیت هست. حتی جاهایی که فقط از روی نوشته همدیگه رو می شناسیم. اونم فقط از روی گفته های خود طرف. اما چون تو این جا تنهام و کسی پیشم نیست، خیلی دوسش دارم. دوست دارم ساعت ها پشت کامپیوتر بشینم و حرف بزنم. بعضی وقتا که می خوام با کسی درد دل کنم، دوست دارم طرف و نبینم و صداشو نشنوم تا راحت تر و بدون خجالت باهاش حرف بزنم. اما بعضی وقتا نیاز دارم کسی پیشم باشه و حتی اگه نتونم کل حرفامو بهش بگم بازم حضورش مرهمی باشه واسه دل تنگم. همیشه می ترسم از اینکه اشتباه کنم و روح و روانم رو از بین ببرم. اما بابا یی جوونه اینترنتیم بهم گفت که همین که می ترسی طرفش نمی ری. یه شب کلی باهاش حرف زدم و بعد اون خیلی آروم شدم. اما می گن از چیزی که می ترسی سرت می یاد. من از اعتماد کردن می ترسم. از دو رویی متنفرم. از دل شکوندن بدم می یاد. مثل اینکه همشون سرم می یاد. اما بعضیاشون سرم اومدن. من نمی دونم چه جوری باید تشخیص داد که کی راست می گه و کی دروغ؟ چرا آدما راحت دروغ می گن بدون اینکه فکر کنن که چه ضربه ای با این دروغ گفتنشون به زندگیه دیگرون وارد می کنن؟ چقدر آدما نا مرد شدن که به راحتی دل همدیگه رو می شکونن، بدمن اینکه فکر کنن که شاید این اتفاق واسه خودشونم پیش می یاد؟ خودشون رو جای طرف نمی ذارن که ببینن خوششون می یاد از کاری که با طرف می خوان بکنن یا نه؟ چقدر نارو می زنن و به هم خیانت می کنن. به خاطر چی؟ فقط به خاطر منافعه پست خودشون. ماها خیلی بی رحم شدیم. من از بزرگ شدن می ترسم. از تجربه های تلخ می ترسم. شاید فکر کنین که خیلی ترسو هستم. اما خودمم واقعا نمی دونم چه جور آدمی هستم. خیلی اعتماد به نفسم کمه. همش فکر می کنم وقتی با کسی حرف می زنم، خستشون می کنم و اضافیم.وقتی دوستای نازم می گن که چقدر دوستم دارن. با خودم می گم آخه مگه من چی دارم که اونا منو این همه دوست دارن. یه دوسته خوبی دارم که تا بی نهایت منو دوست داره. پارسال تو مدرسه ی جدید دیدمش. از بهمن ماه واسم یه نامه نوشته بود، می ترسید بهم بده و منم نارحت شم. اما من خودخواه نیستم. چرا باید اینطوری فکر می کرد؟ دوستامو خیلی دوست دارم. 5-4 تاشون که رفیق فابم هستن. اما یکیشون رفته تهران(فرناز جوونم). آخه اون دوستم مخ بود. دانشگاه تهران قبول شد. فردام تولدشه. یکیشونم که خیلی دوستش دارم(ال ما) می ره دانشگاه و سرش شلوغه. یکیشون هم که دوم دبیرستان باهم دوست شدیم(لیلا) همکلاسیمه تو دانشگاه(البته از ترم بعد که می خوایم بریم) و چند تایه دیگه که اونام خیلی نازن. یکیشونم الی پا کوتاهه(المیرا) که پارسال همش باهم بودیم. اینا دوستایی هستن که حرفای دلم رو بهشون می گفتم. هرکدوم قسمتیش رو می دونن. چه خوبه آدم دوستای با وفای زیادی داشته باشه. من بیشتره حرفامو به مامانم می گم. اما ازش خجالت می کشم. با اینکه هیچ کاریمو ازش پنهون نمی کنم اما می ترسم یه کاری کنم که دلشو بشکونم و نارحتش کنم. یه بار که یه اتفاقی واسم افتاد و بهش گفتم خیلی مهربونانه برخورد کرد و کمکم کرد. تا الان باعث شرمندگیش نشدم. اما می ترسم که یه دفعه این اتفاق بیافته. یه خواهرم دارم که 2 سال از من بزرگتره. هر روز خدا با هم دعوا می کنیم. من نمی تونم حرفامو بهش بگم. اونم با مامانم حرف می زنه. خیلی بده که آدم با خواهرش نتونه یه رابطه ی نزدیک داشته باشه. خودمم خیلی نارحتم اما راه حلی پیدا نمی کنم. مامانم همیشه حرص می خوره که فقط 2 تا خواهرین و کسه دیگه ای رو ندارین. من و خواهرم با اینکه تو یه ماه (تیر ماه) به دنیا اومدیم. اما هیچ وجه مشترکی باهم نداریم. من خیلی احساساتی و زود رنج و شوخ و شلوغ. اون سست و بی خیال و ساکت (البته یه جورایی زیر زیرکی کار می کنه ها). همیشه حرفامو راحت تر به دوستام می گم تا خواهرم. شاید دارم اشتباه می کنم. نمی دووووونم. بعضی وقتا دوست دارم کاش مثل اون بودم، آخه اصلا احساساتی نیست. فکر می کردم مامانم از اون بیشتر راضیه و من دختر بدم. اما وقتی ازش پرسیدم گفت که این طوری نیست. مامانم و خواهرم با عقلشون کاراشون و می کنن، اما من با دلم( چون عقلی تو سرم ندارم). بعضی موقع ها احساس گناه می کنم که با دلم مشورت می کنم. به نظر شما کاره بدی میکنم؟ آیا اشتباه می کنم؟

فکر کنم این پستم مطلباش منسجم نیستن. منو ببخشین اگه از یه موضوعی پریدم به یکی دیگه. اما خب اینجا حرفامو راحت ننویسم، پس کجا باید بگمشون؟

دوسستون دارم و ازتون می خوام راهنماییم کنین تا بدونم که چی کار باید کنم و شماها در مورد من چی فکر می کنین؟

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:59 توسط الناز | tempfa.com

خیال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم می زنم. در آسمان تصویری از زندگی خود را دیدم . در هر قسمت دو جای پا دیدم. یکی متعلق به من و دیگری به خدا. وقتی آخرین تصویر زندگیم را دیدم به جای پا روی شن نگاه کردم، دیدم که چندین زمان در زندگی فقط یک جای پا بیشتر نیست. دریافتم که این در سخت ترین نقاط زندگیم اتفاق افتاده. برای رفع ابهام از خدا سوال کردم خدایا فرمودی اگر به تو ایمان بیاورم، هیچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت. دیدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا بیشتر نیست. چرا در زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی؟ خدا فرمود: دلبند، تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم. در مواقع سخت اگر یک جای پا می بینی، در آن لحظات تو را به دوش کشیدم...

 

سلام دوستای مهربونم

 بعضی وقتا که می شینم و با خودم فکر می کنم. از خودم می پرسم که من خوشبختم یا نه؟ آیا چیزایی رو که می خواستم به دست آوردم یا نه؟ چیزایی رو که آرزوشون رو داشتم الان دارم یا نه؟ به هدفم رسیدم یا نه؟ جالب اینجاست که بعضی وقتا جوابم آره است و بعضی وقتا نه!!! بعضی وقتا از خودم می پرسم که دختر خوبی هستی یا نه؟ بازم جواب آره و نه هست. آیا خدا و مامان و بابام از من راضین؟ وقتی به گذشته نگاه می کنم و می بینم چه کارایی می تونستم بکنم ولی تنبلی کردم یا انجامشون ندادم، پشیمون می شم. اما فایده ای نداره که. اونام یه جور تجربه اس دیگه. اما همه ی تجربه ها شیرین نبودم. یه چند تاشونم تلخ بودن که خیلی اذیتم کردن. اما همه می دونیم که خود کرده را تدبیر نیست. نمی دونم چرا جاهایی که به حرف مامانم گوش ندادم زیاد موفق نبودم. اما آخه این که انصاف نیست. چرا وقتی خودم تصمیمی می گیرم همیشه نتیجه بخش نبوده؟ چرا همیشه حرفای مامانا درست در می آد؟؟؟ اون موقع پس من باید خیلی ضعیف باشم که نمی تونم خودم تشخیص بدم چی خوبه و چی بد. شاید به خاطر بی تجربگی هامه. به خاطر اینه که هنوز اون همه بزرگ نشدم. شایدم به خاطر اینه که اکثر مواقع با دلم مشورت می کنم و عقل و بی خیال می شم. اما من خیلی جاها خوندم که اگه آدم با دلش مشورت کنه هیچ وقت شکست نمی خوره؟ پس یعنی من به حرفه دلم گوش نکردم؟ پس اون چی بوده که به من می گفته که چی کار بکنم؟ شایدم تقصیره زمونه ست و به دل کسی رحم نمی کنه و هی اون و می شکنه. همون طور که هی هی دل منو می شکنه. ای زمووونه خیلی بی رحمی و به دل کوچیک و نازک نارنجیه منم رحم نمی کنی...

برگردم به حرف اولم. فکر کنم که کم و بیش خوشبخت باشم. اما بازم اون مونده به تعریف من از خوشبختی. که خوشبختی رو چی بدونم! مامان و بابای خوب و مهربون، که همه ی زندگیشون صرف من و خواهرم کردن. یه زندگیه تقریبا خوب. نه خفن مرفه، اما تقریبا متوسط  که بیشتر نیاز های مادی ( نه همشونا) برطرف شدن. یا سلامتی؟ که فکر کنم به جز سلامت عقل( که خودم هم توش شک دارم) هیچ مرضی خدا رو شکر نداشتم. یا دوستای خوب که خیلی دارم و خیلی هم دوستشون دارم. و همراه داشتن یه خدای خوب و مهربون که همیشه کمکم کرده و نذاشته پامو کج بذارم( تا اونجایی که خودم می دونما). و یا یه قلب کوچیک که خیلی زود واسه دردای مردم می سوزه و اشک و تو چشام جمع می کنه. یا قبول شدن تو دانشگاه باشه. اگه اینا رو خوشبختی تعریف کنم تقریبا خوشبختم...

اما فکر می کنم خوشبختی فراتر از این تعریفا باشه. چون اینا همشون خوشبختیای مادی بودن. به نظرم خوشبختیه واقعی، کامل شدن و سیراب شدن از معنویاته. که من زیاد نتونستم این خوشبختی رو کسب کنم. آخه می دونین واقعانی نمی دونم چه جوریی باید پیداشون کنم. مگه خدا نگفته که از رگ گردن به شما نزدیکترم. پس چرا می گن 70000 تا بین من و خدا پرده وجود داره. مگه نمی گم که ماها جزوی از خود خدا هستیم، پس چرا من نمی تونم خودم و طوری کامل کنم که بتونم ادعا کنم منم آدمی هستم خدایی. خیلی چیزه پیچیده ایه و شایدم خیلی ساده و به خاطر این که خیلی سخت می گیرم نمی تونم پیداش کنم. شایدم همون جواب رو می دونم و جوابش خودمم. واقعا نمی دونم، نمی دونم....

شما خوشبختی رو چی تعریف می کنین؟؟؟؟؟

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 15:53 توسط الناز | tempfa.com

سلام دوستای خوب و مهربونم

امیدوارم که همه تون خوووووووب و خوووووش باشین.

من که دیگه تصمیم گرفتم بی خیالی طی کنم و سخت نگیرم. آخه هرچی بیشتر فکر می کردم و زانوی غم برای نمی دونم چی بغل می کردم زودتر هنگ می کردم. یه شب که واقعا فکر کردم دیوونه دارم می شم و خیلی ترسیدم. آخه دیوونه شدن و یه عمر زندگی کردن بی هدف وحشت داره. تصمیم گرفتم بخندم و خودم الکی دلخوش کنم. آخه 2 راه بیشتر نداشتم که من گفتم اگه بی خیالی نکنم دیوونه بشم خوبه؟ جالب این جاست که مسئله رو با خودم نمی تونم حل کنم. نمی دونم چه مرگم شده! دنبال چی می گردم؟ همه جا بوی غم و غصه می ده. هر وبلاگی می ری یا شعر نا امید کننده یا موضوع ناراحت کننده می نویسن. آهنگام که فقط شده حرف زدن از جدایی و این چیزا. آخه خیر سرمون همه مون جوونیم. اگه از الان این طوری باشیم ، 20-10 سال بعد چی کار می خواییم بکنیم؟(البته اگه از افسردگی و غم و غصه بتوونیم جون سال در ببریم). خوش به حال مامان و باباهامون با اینکه امکاناتشون از ماها کمتر بوده اما چه جوونیی کردن و خوش گذروندن. ما ها که فقط کارمون شده حرص خوردن در مورد درس و کنکور و ارشد و ... . که آخرش هم آیا کاری هست یا مثل خیلی از این بی چاره های تحصیل کرده باید بریم کارگر و مستخدم بشیم. ای خدا چه دنیای مسخره ای شده! هیچ کی به اون یکی رحم نمی کنه. همه فکر خودشونن، اما یه جورایی هم همه حق دارن و هم ندارن. نمی دونیم چی به سرمون می خواد بیاد!!! نه تفریحی نه چیزی. تو دل همه ناراحتی هست. کمتر کسی واقعا می خنده. همه چی الکی شده. از بچه گرفته تا آدم پیرش همه مشکل دارن. و همه هم سرشون رو کردن زیر برف و فکر می کنن زندگی یعنی همین. خوش به حال بچه هایی که خارجن و با راحتی اون رشته ای که میخوان تو دانشگاه درس می خونن و اونجا کسایی هستن که واسشون ارزش قائلن. زنا که بدترن. کمتر کسی واسشون تره خورد می کنه. البته این طوری جا افتاده. خود من می خواستم برم تعلیم رانندگی می خواستم مربیم مرد باشه. خودمون کردیم که .... بر خودمون باد. کارای فنی هم که همش مرد می خوان. اصلا نمی دونم چی می خوام بگم. و فکر کنم چرت و پرت نوشتم. اما اگه حرفامو و تو وبلاگم نزنم به کی می خوام بگم؟ کو یه گوش شنوا؟ وقتی می خوام بنویسم کلی حرف می اد تو ذهنم که به هم ربط ندارن و من نمی دونم چه جوری منیج کنم. پس همین طوری که می آن می نویسمشون. به نظر من اگه من و تو تصمیم بگیریم که یه فکری واسه آیندمون بگیریم، اون یکی هم یاد می گیره و  بیشتر جوونا یاد می گیرن و می تونیم آیندمون رو درست کنیم و همگی با هم شاد بشیمبه امید اون روز.

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:20 توسط الناز | tempfa.com