به نام خدای مهربون
چرا نامهربونی؟....![]()
سلام دوستای گلم. خوبین؟
تو این روزای عزاداری واسه منم دعا کنید.
با خودم فکر می کردم، چرا ما آدما نمی تونیم همیشه با هم مهربون باشیم؟ چرا نمی شه همش به هم کمک کنیم؟ همدیگه رو اذیت نکنیم؟ به هم دروغ نگیم. زیر آبه همدیگه رو نزنیم. و از همه مهمتر این که آبروی همدیگه رو نبریم
.
آخه ماها چمونه؟ چرا نمی تونیم خوب باشیم؟ با آبروی کسی رو بردن چی به دست می آریم؟ به جز این که قلب یه آدمی رو می شکونیم![]()
اگه من و تو بخوایم خوب بشیم، اون یکی هم از ما یاد می گیره و همه ی دنیا خوب می شه. اون وقت هیچ دلی نمی شکنه. همه شاد می شن
.
انقدر دنیامون رو خراب کردیم که کسی به اون یکی اعتماد نمی کنه. کسی هم که می خواد اعتماد کنه، بهش می گن آی آی مواظب باش. تو این دوره زمونه آدم به چشماشم نمی تونه اعتماد کنه. آخه مگه آدما اینطوری می تونن با خیال راحت زندگی کنن![]()
چی می شد دلامون رو به جای کینه و نفرت پر می کردیم از عشق و مهربونی و محبت![]()
![]()
چی مشه حتی اگه دیگران مارو اذیت کردن، ما ببخشیمشون و با مهربونی جوابشون رو بدیم. تا اونا هم یاد بگیرن و دیگه کسی رو اذیت نکنن
؟
من خودم یادمه که چند تا از معلما و دبیرا منو اذیت کردن![]()
آخه بچه بودم و دلم شکسته بود
خودم که نمی تونستم بهشون چیزی بگم از خدا می خواستم که عوضش رو بهشون بده
خیلی وقته که اگه یکی اذیتم کنه و دلم رو بشکنه، زود بدی هاش رو فراموش می کنم و کینه ای به دل نمی گیرم![]()
![]()
. دوست ندارم بدبختیه کسی رو ببینم. آخه اینطوری خدا هم منو کمک می کنه و واسطه می شه تا کسایی رو که اذیتشون کردم منو ببخشن![]()
من بیشتر از همه خودم رو اذیت می کنم
. با این چیزا اطرافیان رو هم اذیت می کنم![]()
![]()
![]()
![]()
احساس می کنم قبلا وجدانم قوی تر بود تا الان![]()
خدا جوووونم کمکم کن![]()
در اخر از همتون می خوام با همه مهربون باشین و سعی نکین آبروی کسی رو ببرین. همون طور که خودتون می خواین دیگران با شما رفتار کنن![]()
دوستتون دارم هوارتا![]()


م که یه جورایی مسخره و اضافی هستم. کاش بچه بودم و تو عالم بچگی می موندم. اون موقعی که هیچ ریایی تو کار نبود و هرچی می گفتم حقیقت داشت و حرف دلم بود. اون موقعی که خیلی کوچولو بودم و نمی دونستم دروغ یعنی چی و حتی اگه مجبورم می شدم دروغی نمی شناختم که بگم. اون موقع هایی که نمی ترسیدم که اگه این کارو کنم دیگران چی می خوان بگن و چی فکر می کنن؟ اون وقتایی که با خیال آسوده و از ته دل گریه می کردم یا می خندیدم. اون موقع ها یعنی وقتی که یه سالم نشده بود و هنوز یه فرشته ی بی گناهه کوچولو بودم. اون موقعی که وقتی می خواستن ازم عکس بگیرن ژست نمی گرفتم و خودم بودم. نگران نبودم آی چشام کوچولو افتاده یا بینیم بزرگه یا موهام مدلش بد شده. خودم بودم و خودم. حیف که بیشتر از یه سال نشد فرشته کوچولو