تبليغاتX
نور سحری

 

 

به نام خدای مهربون

چرا نامهربونی؟....

سلام دوستای گلم. خوبین؟

تو این روزای عزاداری واسه منم دعا کنید.

با خودم فکر می کردم، چرا ما آدما نمی تونیم همیشه با هم مهربون باشیم؟ چرا نمی شه همش به هم کمک کنیم؟ همدیگه رو اذیت نکنیم؟ به هم دروغ نگیم. زیر آبه همدیگه رو نزنیم. و از همه مهمتر این که آبروی همدیگه رو نبریم.

آخه ماها چمونه؟ چرا نمی تونیم خوب باشیم؟ با آبروی کسی رو بردن چی به دست می آریم؟ به جز این که قلب یه آدمی رو می شکونیم !!!؟؟؟

اگه من و تو بخوایم خوب بشیم، اون یکی هم از ما یاد می گیره و همه ی دنیا خوب می شه. اون وقت هیچ دلی نمی شکنه. همه شاد می شن.

انقدر دنیامون رو خراب کردیم که کسی به اون یکی اعتماد نمی کنه. کسی هم که می خواد اعتماد کنه، بهش می گن آی آی مواظب باش. تو این دوره زمونه آدم به چشماشم نمی تونه اعتماد کنه. آخه مگه آدما اینطوری می تونن با خیال راحت زندگی کنن ؟

چی می شد دلامون رو به جای کینه و نفرت پر می کردیم از عشق و مهربونی و محبت ؟

چی مشه حتی اگه دیگران مارو اذیت کردن، ما ببخشیمشون و با مهربونی جوابشون رو بدیم. تا اونا هم یاد بگیرن و دیگه کسی رو اذیت نکنن؟

من خودم یادمه که چند تا از معلما و دبیرا منو اذیت کردن اون وقتا می گفتم من هیچ وقت اونا رو نمی بخشم  آخه بچه بودم و دلم شکسته بود  خودم که نمی تونستم بهشون چیزی بگم از خدا می خواستم که عوضش رو بهشون بده  اما وقتی یه کم بزرگتر شدم همشون رو بخشیدم  خیلی وقته که اگه یکی اذیتم کنه و دلم رو بشکنه، زود بدی هاش رو فراموش می کنم و کینه ای به دل نمی گیرم . آخه دله کوچیکه من خیلی مهربونه . دوست ندارم بدبختیه کسی رو ببینم. آخه اینطوری خدا هم منو کمک می کنه و واسطه می شه تا کسایی رو که اذیتشون کردم منو ببخشن . ببخشیم تا بخشیده بشیم .

من بیشتر از همه خودم رو اذیت می کنم . همش از خودم می پرسم دختره خوبی هستم یا نه؟ این کارو بکنم بده یا خوب ؟ دیگه از خودم و فکرام خسته شدم . یکی نیست بگه آدمه مثلا بزرگ دیگه که تو بچه نیستی. یه ذره اخلاقاتو عوض کن. اول فکر کن بعد انجام بده. نه بر عکس . واقعا یه چند روزی هست که کلافه شدم از دست خودم. با این چیزا اطرافیان رو هم اذیت می کنم . انقدر از الما پرسیدم این کار خوبه یا نه، بیچاره رو کلافه کردم . چی می شد یه ذره عقلم بیشتر می شد تا خودم می تونستم بدون کمکه دیگرون واسه کارام درست تصمیم بگیرم و پشیمون نشم . کاش قدرت عقلم بیشتر از دلم بود . تو این روزا واسم دعا کنید که درست بشم . بشم یه آدم خوب. بشم یه آدم بالغ تا وقتی یه کاری رو به آخر می رسونم از کرده ام راضی باشم نه دو دل که آیا درست بود یا نه؟؟؟

احساس می کنم قبلا وجدانم قوی تر بود تا الان . شایدم باز از اون گیرای الکیه . مامانم بعضی وقتا می گه خدا بهت یه ذره عقل بده  واقعا دعای خیریه واسه من. شما هم همین دعارو واسم کنین .

خدا جوووونم کمکم کن .

در اخر از همتون می خوام با همه مهربون باشین و سعی نکین آبروی کسی رو ببرین. همون طور که خودتون می خواین دیگران با شما رفتار کنن (سخنی از مادربزرگه )

دوستتون دارم هوارتا ...

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:14 توسط الناز | tempfa.com
 

 

 

یادش بخیر......

 

سلام دوستای گلم.

اولش سلام به دوستای قدیمیم که فقط یکیشون این مطلب رو می خونه.

دلم خیلی هواشون رو کرده. مطلب این پستم هم راجع به خاطرات گذشتمه با اونا.

چند دقیقه پیش داشتم با الما تلفنی حرف می زدم. خیلی دلم گرفت. یاد روزایی اوفتادیم که تو مدرسه با هم بودیم. با الما و فرناز و المیرا و مریم و مهشید و ... . چه روزای خوبی داشتیم. این خاطرات بر میگرده به 2 سال پیش وقتی سوم بودم. من تازه اومده بودم به این مدرسه اما از اونجایی که زود جوشم ، با بیشتر بچه های کلاس مخصوصا این چند نفری که گفتم دوست شدم. از شانس خوبه من همه ی بچه های کلاس بدون استثنا خوب بودن. همه ی ذهنا و قلبا پاک بودن. همه به فکر درس بودن. وای که چقدر دلم هوای اون موقع رو کرده. بعد از تعطیل شدن مدرسه می موندیم تو مدرسه و با هم درس می خوندیم. البته کلی هم حرف می زدیم. اما همش در مورد دبیرا. بعضی وقتام دلمون می گرفت و درس رو کنار می ذاشتیم و کلی با هم گپ می زدیم. زنگای تفریح یادش بخیر. من می شدم خواننده و می رفتم رو سکو و می خوندم، یه چند نفری هم می رقصیدن، بقیه هم دست می زدن. بعد یه هو ناظم می اومد و دعوامون می کرد. یه راه روی باریک بود که تهش کلاسه ما بود. وقتی از سر صف می اومدیم و به اونجا می رسیدیم همه با هم می خوندیم: کوچه تنگه بله ، عروس قشنگه بله. شاید این چیزا واسه شما جذابیتی نداشته باشه و به نظرتون مسخره بیاد. اما واسه من کلی خاطره ست. بیشتره وقتا تو حیاط همدیگه رو خیس می کردیم. یکی رو گیر می نداختیم و چند نفری می بردیم پیش شیر آب و هرچقدر می تونستیم روش آب می پاشیدیم.  اما حیف که فقط یه سال باهاشون بودم و سر یه بچه بازی با چند تا از بچه های دیگه از اون مدرسه رفتیم و از بهترین دوستام دور افتادم. اما اونا خیلی با مرام بودن و مارو تنها نمی ذاشتن. بهترین دوسته مرام معرفتیم همین الما جوونمه که کلی اسمش رو تو این وبلاگ دیدین. دوستییه که منو تو تنهاییام تنها نذاشت. همیشه راز هامو بهش می گم. همیشه منو درک می کنه. درک کردن منه دیوونه خیلی سخته. یه وقت حالم خووبه یهو می بینی چند دقیقه بعد کمونده اشکم دراد. اما با این وضع هم همیشه باهام بوده. امیدوارم هیچوقت ازش جدا نشم. خداروشکر تو یه دانشگاه و یه دانشکده و یه ساختمونیم. فقط من ورودی بهمنم و اوون ورودی مهر بود. انقدر خوشحالم که بعد تقریبا 2 هفته همش می خوام ببینمش. وقتی زنگ زدم بهش دلم از یه چیزی گرفته بود. یعنی یه کار مسخره ای کردم و خودم پشیمون شدم. اما الی جون بهم گفت که عیبی نداره و باید فراموشش کنم. بعدش یاد اون روزا کردیم و خیلی دلمون تنگ شد. دلمون واسه مریم و فرناز که دیگه تو زنجان نیستن و رفتن یه شهر دیگه تنگ شد. حالم خووب نیست. چون دوست دارم بازم برمی گشتیم به اون دوران. تو دانشگاه کلی آدمای جور وا جور هست. اما بچه های کلاسمون تو سوم دبیرستان یه چیزه دیگه بود که هیچ وقت تکرار نمی شن. از همین جا بهشون می گم که خیلی دلم هواشون رو کرده و امیدوارم موفق بشن. فکر کردم اگه اینارو بنویسم شاید یه ذره از دلتنگیام کم بشه. ببخشید اگه حوصلتون رو سر بردم.

 

آخر این پستم چند عبارت انگلیسی در مورد دوستی دارم که امیدوارم خوشتون بیاد.

 

Friendship is a single soul living in two bodies.

 

The longest is mother's love, the shortest is other's love, the sweetest is lover's love but the strongest is friend's love…

 

A secret to friendship is being a good listener.

 

Friendship often ends in love, but love in friendship never.

 

این متن آخری تقدیم به المای عزیزم.

Rose is a flower that stays for an hour

But our friendship has the power that will stay for ever!!!

 

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 21:51 توسط الناز | tempfa.com

 

خطاست اگر بیاندیشیم" عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و با هم بودنی مجدانه است.

عشق، ثمره ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد، در طول سالیان و حتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت."

 

سلام دوستای خوبم.

امیدوارم که خوش و سرحال باشین.

کمتر از یه ماه مونده که تعطیلات 7-6 ماهه ی منم تموم بشه. تو این مدت خیلی چیزا یاد گرفتم. چیزایی رو هم از دست دادم. گاهی غمگین بودم و گاهی خوشحال. مثل همه ی آدما. گاهی تنها و دلگیر. گاهی با دیگران و سرحال. هرچی هست داره می گذره. بزرگتر شدم و فکر می کنم از احساساتی بودنم هم کاسته شده. اما همیشه نتونستم اون چیزی رو که ته دلم هست بگم. به بعضی هایی که دوستشون دارم نتونستم اینو بگم. نتونستم پیش اون کسایی که دوستشون دارم به اندازه ی کافی باشم. انقدر دنیای عجیبی داریم که ما ها هم عجیب شدیم. واسه چی باید بهشون بگم دوستشون دارم؟ اگه اونا منو دوست نداشته باشن چی می شه؟ این طوری شاید بهتر باشه. اینطوری کمتر عذاب هست. نه فقط برای من،برای طرف مقابل هم. ترحم خوب نیست. نمی خوام کسی از رو ترحم منو دوست داشته باشه. من همه ی دوستام و دوست دارم. دوست دارم همشون موفق بشن. دوست ندارم هیچ کدوم رو عمدا یا سهوا برنجونم حتی اگه اونا با من این کارو بکنن. نمی تونم بهشون نه بگم. دوست دارم تا جایی که می تونم کمکشون کنم. اما کی از من کمک خواست؟ چرا فکر می کنم می تونم به همه کمک کنم، نمی دونم. خیلی احمقانه ست و خیلی هم مزخرف. بعضی وقتا کارای احمقانه و بچگانه انجام می دم و زود پشیمون می شم. اما مگه فایده ای هم داره؟ فقط برای یه مدت فکرم رو مشغول می کنه و ناراحتم می کنه. بازم فراموش می کنم. اگه این فراموشی نبود تا الان از بین رفته بودم. از خودم بعضی وقتا خسته می شم و فکر می کنم که یه جورایی مسخره و اضافی هستم. کاش بچه بودم و تو عالم بچگی می موندم.  اون موقعی که هیچ ریایی تو کار نبود و هرچی می گفتم حقیقت داشت و حرف دلم بود. اون موقعی که خیلی کوچولو بودم و نمی دونستم دروغ یعنی چی و حتی اگه مجبورم می شدم دروغی نمی شناختم که بگم. اون موقع هایی که نمی ترسیدم که اگه این کارو کنم دیگران چی می خوان بگن و چی فکر می کنن؟ اون وقتایی که با خیال آسوده و از ته دل گریه می کردم یا می خندیدم. اون موقع ها یعنی وقتی که یه سالم نشده بود و هنوز یه فرشته ی بی گناهه کوچولو بودم. اون موقعی که وقتی می خواستن ازم عکس بگیرن ژست نمی گرفتم و خودم بودم. نگران نبودم آی چشام کوچولو افتاده یا بینیم بزرگه یا موهام مدلش بد شده. خودم بودم و خودم. حیف که بیشتر از یه سال نشد فرشته کوچولو  باشم. هرچی بزرگتر می شدم و می اومدم تو دنیای آدم بزرگا اخلاقامم عوض می شدن. عوض اینکه بزرگتر بشم و بهتر هر روز بدتر می شدم و صداقت تو کارهام کم رنگ تر. اما از همون بچگی یه کم خجالتی بودم. اصلا نمی دونم چه جوری بگم خجالتی. چون کسایی که من و می شناسن می گن آره جونه خودت. تو خجالتی هستی؟؟؟؟؟؟ اصلا مهم نیست. بی خیال. کاش می شد بشم همون النازه چند ماهه. اما این کاش نمی تونه متحقق بشه. پس یه جوری دیگه آرزو کنم. خدای خوب و مهربونم کمکم کن تا بتونم هر چی تو دلم هست و راحت بگم و کسی هم برداشت بد نکنه و فکر بدی نکنه. کاش همه بدونن که من نمی خوام کسی رو اذیت کنم. کاش بدونن که دوستشون دارم همشون رو و می خوام که موفق بشن. کاش بدونن که اونا رو واسه خودم نمی خوام و خود خودشون رو دوست دارم. خدا جوونم مهمترین آرزوم اینه که بتونم خودم رو خوب بشناسم تا با اون بتونم تو رو کامل بشناسم. هیچ وقت نذار که راهم رو گم کنم. از چیزی که خیلی خیلی ازش می ترسم و وحشت دارم اینه که تو منو تنها بذاری. پس هیچ وقت تنهام نذار. خدای مهربونم نذار هیچ کدوم از ماها به بیراهه ها بریم. ازت می خوام بهترین راه رو جلوی پای ما بذاری و راه رو خودت نشون بدی و بشی راهنمامون. خدا جوونم مارو سخت آزمایش نکن.خداجوونم دلهای همه ی ما آدما رو پر کن از عشق و صداقت و خالی کن از ریا و دروغ و نفرت.

آمین.

متنی که اوله این پستم نوشتم انگار ربطی به مطالبم نداره. اما قشنگ بود گذاشتم بمونه. طبق معمول نتونستم همه ی حرفامو بنویسم. ته دلم می خواستم که در مورد عشق یه ذره بنویسم اما چیزی پیدا نکردم که بگم.

 

 

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 1:39 توسط الناز | tempfa.com

 

 

سلام دوستای گلم.

خووبین؟

من که الان خیلی خووبم و رو مووده خوشحالیم.

آخه دیگه چقدر فکرو خیال و نارحتی های بی خودی؟ مگه من چقدر زنده هستم که بیشتره وقتم رو به فکره چیزایی باشم که هنوز اتفاق نیافتاده و نگرانشون باشم؟ اینا همش ناشکریه. خدا ازم نارحت می شه. نمی گم الکی خوش باشم. اما خب به چیزای خوب و مثبت فکر می کنم. دیگه نمی خوام فکر کنم که نکنه یهو بد بشم. یه هو گول بخورم و دختر بدی شم. اگه به این چیزا فکر نکنم اونام اتفاق نمی افتن. آخه می گن به هرچی فکر کنی همون اتفاق می افته. پس بهتره به چیزای خوب فکر کنم تا چیزای خوب اتفاق بیافته. مثلا به این که آبجیم عروسی کنه و بره. البته هرچقدر هم رو ایم موضوع تمرکز کنم تا 4-3 سال بعد این اتفاق نمی افته. چون مامانینا می گن فعلا بچه است و خودشم می خواد درس بخوونه فعلا. تو این که هنوز بچه است شکی نیست اما خب ... .

عمرم داره زود زود می گذره و هنوز به جایی نرسیدم. کمتر از یه ماه مونده که برم دانشگاه. از بعضی جهات خوشحالم. چون به قول یاری گفتنی بدترین کار دنیا بی کاریه. منم که از تیر ماه که کنکور رو دادم کار بخصوصی نکردم. فقط چند تا رمان خوندم و مجله و یه چند تام نقاشی. از مهر ماه هم کلاس زبان رفتم. تازه یه خبر خوووووب اونم اینکه تاپ استیودنت شدم اونم با نمره ی 100. هورررااااااااااا.

یه 4 سالی رفتم کلاس وقتی به آخرش داشتم می رسیدم به خاطر درسام ول کردم . اما بازم بعد از 2 سال شروع کردم. خلاصه منم دیگه باید کم کم تنبلی رو بذارم کنارو خودم رو واسه درس خوندن آماده کنم. خودم رو واسه یه چیز دیگه هم باید آماده کنم. اونم مسخره کردنم توسط دوستای نامردمه که اصلی ترینش ال ما جوونه خودمه که چون اونا از ترم مهر رفتن دانشگاه می خوان به من بخندن و بهم بگن ترم صفری!!!!! عیبی نداره منم سال بعد به ورودیای جدید می خندنم. هی فکر می کنم دانشگاه چه جور جایی هست؟ دوبار که با دوستم رفتم زیاد خوشم نیومد. نه اینکه بدم بیادا. شایدم چون اونروز تو فاز دپرسی بودم اونطوری بودم. آبجیم می گه اولش همین طوریه اما وقتی می ری می بینی هیچ خبری نیست. هرچی هست امیدوارم خوب باشه. یه چیزش خووبه که با دوستم لیلا جووونم همکلاسیم و باهم جووریم. هردوتامون تیر ماهی هستیم و اخلاقامون تقریبا مثل همه. 9،10 تا دوستیم که یه دانشگاه قبول شدیم و دوتا دوتا تو یه رشته. شلوغ تریناشونم من و لیلا هستیم که با همیم. انقدر دوست دارم خیلی خوب درس بخونم تا ارشدم رو یه جای خوب قبول بشم. لیلا که عاشقه مکانیکه پلی تکنیکه. ایشالا اگه مثل آدم درس بخونیم ارشد و تهران قبول می شیم. واسه کنکور که مثل آدم نخوندم. نه اینکه نخونم اما زیاد نخوندم. همش هم تقصیر خودم بود. گذشته ها گذشته می تونم اینجا جبران کنم. اصلا دوست ندارم وارد حاشیه بشم و از درس خوندن بمونم. دیگه هم نمی خوام به این موضوع فکر کنم. اگه من واقعا بخوام چرا نتونم درس بخونم؟!!! شما دوستای خوبم هم واسم دعا کنید که موفق بشم.

 واسه این پستم مطلب زیادی نداشتم. ایشالا واسه بعدی یه موضوعه خوب پیدا می کنم. دوستتون دارم.

tempfa.com نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 10:16 توسط الناز | tempfa.com

 

 

تنهایی

دستانی نرم و ابریشمی دارد،

اما با انگشتانی قدرتمند به دل می چسبد،

آن را می فشارد و از درد و اندوه سرشارش می کند.

تنهایی

کوچه ای است که به غم می رسد،

اما رفیق صمیمی تعالی معنوی نیز هست.

 

سلامی به بلندی شب یلدا که گذشت به تمامی دوستان گلم.

دیروز خوش گذشت؟ دیشب چه طور؟

به من که خیلی خوش گذشت. مخصوصا صبح تا عصرش. با برو بچ می گفتیم و می خندیدیم. وقتی با هم سن و سالای خودم هستم کلی خوش می گذرونم. این دوران و هم دوست دارم و هم نه. دوران نوجوونی. هنوز 2 سال مونده من یه جوون بشم. اما وقتی نارحت بودم و با یکی از دوستام حرف می زدم. می گفتم کاش هنوز بچه بودیم. بهم گفت مگه الان بزرگ شدیم؟ واقعا راست می گفت. من که هنوز بزرگ نشدم. آدم بزرگ اونه که بتونه تصمیمای مهم بگیره. بتونه مستقل باشه. اما من که هنوز نمی تونم خوب تصمیم بگیرم. وقتی یه موضوعی پیش میاد و باید یه تصمیم بگیرم حتما باید یکی بهم کمک کنه. انگاری خودم آدم نیستم. اما می ترسم از اینکه تصمیم بگیرم. بیشتر موقع ها فکر می کنم اگه خلاف نظر مامانم عمل کنم حتما یه جا اشتباه می کنم. نمی خواد تو دلتون بگین که چه ننر و لوسه. می دونم هستم. اصلا ضعیفم. از بچه بدترم. نمی دونم باید چی کار کنم. اما امیدوارم کم کم بتونم راهم رو خودم پیدا کنم. البته بعضی وقتا خودم تصمیم می گیرم و به حرف مامانه زیاد گوش نمی دم. مثلا وقتی می خوام لباس بخرم. اگه خیلی خوشم بیاد گیر می دم و می خرم. یا همین نت اومدن. دوست نداره من اینجا بیام. اما من می آم. تازه چند روز پیشم منو دعوا کرد و تحریمم کرد که دیگه نباید بیام اینجا. دوستم می گفت تحریمه تو از تحریمه آمریکام خفن تره. کلی غصه خوردم و گریه کردم. آخه اینجا راحت ترین جاییه که راحت می تونم حرفامو بزنم و درد دل کنم و با دوستام حرف بزنم. قربون 2 تا از دوستام که خودشون می دونن کی هستن برم که منو تنها نذاشتن و کمکم کردن. مخصوصا یکی شون که این چند روزه خیلی اذیتش کردم با حرفام. ایشالا دوتاشون و خدا حفظ کنه و خوشبختشون کنه. دوستان واقعی جواهراتی هستند گرانبها، که به دست آوردنشان سخت و نگه داشتنشان سخت تر است. امیدوارم که من خسته شون نکرده باشم و واسه همیشه دوستامو داشته باشم. خلاصه از اونجایی که من سرتق تشریف دارم، مامانم نتونست تحریمش رو ادامه بده و باز من به دنیای عزیزم وارد شدم و از این بابت خوشحالم.

می خواستم از تنهایی حرف بزنم. من به این نتیجه رسیدم که تنهایی به معنای واقعی وجود نداره. مثلا وقتی می گیم می خوام تنها باشم. از نظر جسمی تنها می شیم. اما هممون تو تنهایی هامون به همدیگه فکر می کنیم. ما می خوایم مثلا تو اتاقمون تنها باشیم تا راحت تر به کسانی که دوسشون داریم فکر کنیم. مثلا خود من همیشه در مورد دیگران و دوستام و اطرافیانم تو تنهاییام فکر می کنم. تمرکز کردن واسم خیلی سخته. وقتی می خوام فیگور بگیرم و تریپ معنوی بیام و با خدا جوونم مراقبه کنم هی این می اد تو ذهنم و این نرفته اون یکی وارد می شه. وای خدا جوون منو ببخش که این همه نامردم و به همه بیشتر وقت می دم تا حرف زدن با تو. حتی وقتی موقع حرف زدن با تو می شه همه چی می اد جلو چشمام. روم سیاه حتی بعضی وقتا جمله های انگلیسی هم تو اون موقع ها پیدا می کنم. دوستای خوبم واسم دعا کنید. دعا کنید خدا منو ببخشه. گناهامو ببخشه که پیشش رو سیاهم. هر وقت باهاش حرف می زنم اصلا اون احساسی که باید بهم دست بدهف دست نمی ده. دعام کنید که لیاقتش رو پیدا کنم تا بتونم از ته قلبم باهاش حرف بزنم. وقتی که تنها می شم و می خوام باهاش حرف بزنم هیچ حرفی نمی اد تو دهنم. انگار ازش خجالت می کشم. می دونم که به هرچی فکر می کنم زودتر از من می دونه. اما وقتی می خوام خودم اعتراف کنم و باهاش حرف بزنم نمی تونم. من یه دفتر دارم که وقتی می خوام با خدا جوونم حرف بزنم تو اون می نویسم. قبلا هم بهتون گفته بودم که نوشتن واسم راحت تره. اما با خدا هم؟؟؟؟؟ اگه تا الان خدا باهام نبود و منو فراموش کرده بود داغون شده بودم. اگه ایمانم رو از دست داده بودم و نمی دونستم که خدا بالا سرمه ممکن بود کلی راهه خطا برم. اما قربونش برم با اینکه لیاقتش رو ندارم همیشه کمکم کرده. بعضی وقتا از ناشکری هام می ترسم. تا الان منو خفن سخت امتحان نکرده. می ترسم یه کاری کنم که مجبور بشه و منو سخت امتحان کنه تا بفهمم که باید قدر چیزایی رو که دارم بدونم. به خدا اصلا حسرت زندگیه دیگران رو نخوندم. خب چرا مثلا منم دوست دارم فلان خونه رو داشته باشم و فلان ماشین رو اما فقط دوست دارم و آرزوم نیستن. آرزو هام مادی نیستن. این روزا یه آرزویی دارم که خیلی دلم می خواد. اونم این که یه بچه 2-1 دوساله تو خونمون بود و من باهاش بازی می کردم. من عاشق بچه هام. یه بار با دوستم رفتیم پرورشگاه. نازی چندتا بچه ی کوچولو بودن. یکیشون که خیلی ناز بود. اگه می تونستم یکیشون رو می آوردم و نگهشون می داشتم. پاک ترین و معصوم ترین بچه های دنیا تو همین پرورشگاهان. توروخدا شما هم برین و بهشون سر بزنین. اگه یه چیزه کوچولو هم واسشون بخرین کلی خوشحال می شن. ایشالا همشون یه خانواده ی خوب پیدا کنن. بیاین و قدر پدر و مادرای مهربونمون رو بدونیم. اونایی که از داشتن این دوتا فرشته محرومن قدرشون رو می دونن. خدا همشون رو واسمون نگه داره.آمین.

بازم در مورد کلی موضوع حرف زدم و نوشته هام منظم نیست. اما می دونم که شما دوستای نازم عادت کردین و منو می بخشین. قربونت برم. مواظب خودتون باشین.

راستی یادتون نره واسم از ته دلتون دعا کنید تا بتونم بزرگ شم و کارای خوب بکنم تا خدای مهربون هم بتونه منو ببخشه.

tempfa.com نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 12:19 توسط الناز | tempfa.com