به نام خداي مهربونم.
سلام دوستاي خوبم. بعد از مدتها دوباره اومدم كه يه چيزايي بنويسم. اين مدت خيلي مشغول بودم. آخه بالاخره كلاسامون شروع شدن و 4 روز تو هفته مي رم دانشگاه و وقتي مي رسم خونه ديگه شب شده و خسته.
اول روز ولنتاين رو به همه ي دوستاي عاشقم تبريك مي گم و اميدوارم با عشقتون صادق باشين و همديگه رو از ته دل دوست داشته باشين.
البته من تو مجله خوندم روز عشاق ايراني 19 اسفنده. خب اينطوري بهتره. دوبار جشن مي گيرين.
من هنوز نتونستم شهامت عاشق شدن رو پيدا كنم. شايد يكي رو دوست داشته باشم اما نتونستم بهش بگم. شايد بتونم بهش بگم اما وقتي نمي تونم باهاش دوست بشم واسه چي بايد بهش بگم؟ دلم الان خيلي گرفته. كاش تو زندگي فقط خودت بودي و خودت. كاش واسه انجام كارايي كه دوست داري هيچ مانع سختي وجود نداشت كه تو رو بازداره. اما اينطوري نيست. خود من، شايد يه كارايي باشه كه دوست دارم انجامشون بدم اما بخاطر يه كسايي نتونستم.
عزيزترين آدماي توي زندگيم، مامان و بابام هستن. دوست ندارم دلشون رو بشكونم(اما خيلي اتفاق افتاده كه به خاطر بد فهميه حرفام ازم نارحت شدن. اما به خدا فقط به خاطر اينه كه بد قضاوت كردن در مورد حرفام و از زاويه ي ديد خودشون به حرفام نگاه كردن). آخه اگه بفهمن كه من با يكي دوست شدم دلشون مي شكنه. و هيچي مثل دلشكستن مامان بد نيست. آخه مامانم به عشق اعتقاد زيادي نداره. يعني مي گه دوست داشتناي الان عشق نيست و هوسه. اما من مي دونم كه داره يه كم اشتباه مي كنه. چون نمي شه جمع بست. منم قبول دارم شايد خيلي هاش اونطوري باشه اما نه همش.
بعضي وقتا از اينكه تنهام دلم مي گيره. اما يه كم بعد درست مي شه باز. ديگه يه عادت شده. شايد تو اين سن بهتر باشه واسم. نمي دونم...
بعضي وقتا احساس مي كنم مامان و بابام منو و حرفام و نمي فهمن. مي دونين آخه خيلي دوستم دارن و دوست ندارن شكست بخورم. اما اين و نمي دونن كه ممكنه نظر من با نظر اونا فرق داشته باشه. چون بزرگترن فكر مي كنن كه حرف اونا درست تره تا حرف من. شايد تو بعضي چيزا يا بهتره بگم بيشتر چيزا حق باهاشون باشه اما پس من چي.......؟؟؟؟؟ من نبايد واسه خودم تصميم بگيرم؟ حتي اگه شكست بخورم؟؟ نمي فهمم. واقعا نمي فهمم كه چي و كدوم درسته. كاش زودتر بزرگ بشم تا بدونم كه حق با كيه؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:42 توسط الناز
|


