تبليغاتX
نور سحری

 

 

به نام خداي مهربونم.

 

سلام دوستاي خوبم. بعد از مدتها دوباره اومدم كه يه چيزايي بنويسم. اين مدت خيلي مشغول بودم. آخه بالاخره كلاسامون شروع شدن و 4 روز تو هفته مي رم دانشگاه و وقتي مي رسم خونه ديگه شب شده و خسته.

اول روز ولنتاين رو به همه ي دوستاي عاشقم تبريك مي گم و اميدوارم با عشقتون صادق باشين و همديگه رو از ته دل دوست داشته باشين.

البته من تو مجله خوندم روز عشاق ايراني 19 اسفنده. خب اينطوري بهتره. دوبار جشن مي گيرين.

من هنوز نتونستم شهامت عاشق شدن رو پيدا كنم. شايد يكي رو دوست داشته باشم اما نتونستم بهش بگم. شايد بتونم بهش بگم اما وقتي نمي تونم باهاش دوست بشم واسه چي بايد بهش بگم؟ دلم الان خيلي گرفته. كاش تو زندگي فقط خودت بودي و خودت. كاش واسه انجام كارايي كه دوست داري هيچ مانع سختي وجود نداشت كه تو رو بازداره. اما اينطوري نيست. خود من، شايد يه كارايي باشه كه دوست دارم انجامشون بدم اما بخاطر يه كسايي نتونستم.

عزيزترين آدماي توي زندگيم، مامان و بابام هستن. دوست ندارم دلشون رو بشكونم(اما خيلي اتفاق افتاده كه به خاطر بد فهميه حرفام ازم نارحت شدن. اما به خدا فقط به خاطر اينه كه بد قضاوت كردن در مورد حرفام و از زاويه ي ديد خودشون به حرفام نگاه كردن). آخه اگه بفهمن كه من با يكي دوست شدم دلشون مي شكنه. و هيچي مثل دلشكستن مامان بد نيست. آخه مامانم به عشق اعتقاد زيادي نداره. يعني مي گه دوست داشتناي الان عشق نيست و هوسه. اما من مي دونم كه داره يه كم اشتباه مي كنه. چون نمي شه جمع بست. منم قبول دارم شايد خيلي هاش اونطوري باشه اما نه همش.

بعضي وقتا از اينكه تنهام دلم مي گيره. اما يه كم بعد درست مي شه باز. ديگه يه عادت شده. شايد تو اين سن بهتر باشه واسم. نمي دونم...

بعضي وقتا احساس مي كنم مامان و بابام منو و حرفام و نمي فهمن. مي دونين آخه خيلي دوستم دارن و دوست ندارن شكست بخورم. اما اين و نمي دونن كه ممكنه نظر من با نظر اونا فرق داشته باشه. چون بزرگترن فكر مي كنن كه حرف اونا درست تره تا حرف من. شايد تو بعضي چيزا يا بهتره بگم بيشتر چيزا حق باهاشون باشه اما پس من چي.......؟؟؟؟؟ من نبايد واسه خودم تصميم بگيرم؟ حتي اگه شكست بخورم؟؟ نمي فهمم. واقعا نمي فهمم كه چي و كدوم درسته. كاش زودتر بزرگ بشم تا بدونم كه حق با كيه؟

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:42 توسط الناز | tempfa.com

 

 

یعنی می شه که خودم باشم؟؟؟

 

حالا خودت می دونیا، اما الناز فکر می کنم که این کارو کنی بهتر باشه!

آره فکر می کنم که درست می گی! پس دیگه حتما این جوری عمل می کنم.

 

الناز جون اگه نظر منو بخوای باید بگم که اشتباه می کنی و باید اینجور که می گم عمل کنی! آخه الی تو این دنیا نباید به کسی اعتماد کنی. همه به فکر خودشونن.

آره انگار که تو راست می گی. پس از فردا اون کاری رو می کنم که تو گفتی.

 

ااااااااااااااااااااااااااه!!! دیگه خسته شدم از بس که این گفت چی کار کن و اون یکی گفت چی کار نکن. البته از اونا خسته نشدم. از خودم خسته شدم که همش از دیگران می پرسم که چی خوبه و چی بده. همش منتظرم که اون کارام و تایید کنه که من بگم آره پس دارم درست پیش می رم. وقتی یه کاری می خواستم بکنم، از کلی آدم می پرسیدم که درسته یا اشتباه. جالب اینجاست همون که یکی باهام حرف می زدف قبول می کردم که حق با اونه. و یه مدت بعد که یکی دیگه بهم می گفت نه، اون درست نیست و این کار درسته و من هم می گفتم آره تو راست می گی.

تنها کسی که حق نداشت نظرش رو بهم بگه، خودم بودم. چون فکر می کردم من چه جوری می تونم بگم که این درسته یا نه. خیلی حسه بدیه. وقتی واسه خودت ارزش قائل نیستی، چه طور انتظار داری که دیگران واست ارزش قائل بشن. وقتی خودت به حرفات ایمان نداری فکر می کنی کسی می تونه بهت اعتماد کنه؟؟؟؟؟

یه مدتیه که همش به این که چرا خودم نمی تونم واسه کارام تصمیم بگیرم فکر می کردم. آخه این جوری که نمی شه زندگی کرد. فقط کارم شده بود فکرای الکی کردن و خودم رو عذاب دادن. آخرین نفری که واسش ارزش می ذاشتم خودم بودم. همه حق داشتن که اظهار نظر کنن در مورد کارام، جز خودم.

چرا باید از شکست بترسم؟ اگه شکست نخورم چه جوری می خوام پیروز بشم؟ این همه بزدلی واسه چی؟ باید شکست بخورم تا بتونم بفهمم که باید خودم بلند شم و دوباره از نو شروع کنم. این طوریه که می تونم بزرگ شم و خودم رو اداره کنم. اینطوری شاید بتونم خودم رو پیدا کنم و به خودم اعتماد کنم. اینطوریه که می تونم موفق بشم.

من دوستای خیلی خوبی دارم. دوستایی که خیلی کمکم کردن و می کنن. دوستایی که حتی اگه فقط از دلتنگی ها و ناراحتی هام باهاشون حرف بزنم باز قبولم می کنن و به حرفام گوش می دن.

سه تا از این دوستام، دوستای خوبه اینترنتیم هستن. بابایی آرشی جوونه نازم، حامد عزیز و خوب، آرمان گل. اینا واقعا دوستای خوبم هستن و خیلی دوستشون دارم. اما من هیچ کمکی از دستم بر نمی اد که واسشون انجام بدم، جز این که واسشون دعا کنم که موفق بشن و خوشبخت بشن و به همه ی آرزوهاشون برسن.

دوستای خوب داشتن خیلی نعمته بزرگیه. که من تا بخوام از این دوستا دارم که خدارو شکر می کنم. امیدوارم لیاقت اینو داشته باشم که دوستای گلم رو تا مدتهای زیادی داشته باشم. الما، فرناز، لیلا، المیرا و ... که اگه بخوام اسم همشون رو بگم کلی باید بنویسم. من با دوستام راحت تر حرف می زنم. چون فکر می کنم چون هم سن و سال هستیم، حرفای همدیگه رو بهتر می فهمیم.

یه چند شب پیش تصمیم گرفتم که سعی کنم واسه کارام خودم تصمیم بگیرم و وقتی دو دل بودم که چی کار کنم به قلبم گوش کنم که ببینم اون چی می گه. چون می گن اگه به حرفای قلبت گوش کنی و عمل کنی کار درستی انجام دادی. چون اون هیچ وقت بهت دروغ نمی گه. اما باید بتونی صدای قلبت رو از صداهای دیگه ای که ممکن اشتباه بگیری تشخیص بدی. امیدوارم که موفق بشم...

tempfa.com نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:30 توسط الناز | tempfa.com