تبليغاتX
نور سحری
 

 

دخترك گل فروش به اميد فروخته شدن گل هايش

بيدار مي شود و

پدرش به اميد پيدا كردن كار

مادرش دست به دعا

.

.

.

و من اينجا

در سكوتي ملال انگيز

به خواب مي روم... .

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 8:59  توسط الناز  | 

 

 

کاش می تونستم

بارون پاییزی باشم

تا هر وقت دلم خواست  های های گریه کنم و

کسی هم دلیلش رو نپرسه

...اما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:24  توسط الناز  | 

 

 

دوباره خودكار دست ميگيرم و مي نويسم

با همون خودكاري كه اسمش رو

براي اولين و آخرين مشق شب

بهم دادي...

دوباره مينويسم كه

دوستت دارم

اما...

اين بار

نه رنجشي هست و نه آزاري

نه رنج مي برم و

نه آزار ميدم

پس خوش باش و شاد

كه خوشحالم و شاد...

87/8/10

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 23:2  توسط الناز  | 

 

 

خدايم داند و

...ديگر هيچ

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 21:53  توسط الناز  | 

 

 

بعضي وقتا با خودم مي گم

كاش نه من ، من بودم و

نه تو، تو

كاش هردو اوي ديگري بوديم.

اويي كه ...

اماااا...

هم من، منم و

هم تو خودت و

اويي هم در كار نيست.

87/8/4

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 0:30  توسط الناز  |