تبليغاتX
نور سحری
 آدما بزرگا تو اعماق وجودشون یه جایی دارن واسه حرفای نگفته.حرفایی که دوست دارن بگن اما بنا به دلایلی نمی تونن بگن. هرچه قدر این ادم بزرگا بزرگتر می شن این جا هی بزرگتر می شه. کم کم اونقدر بزرگ می شه که دیگه هیچ حرفی واسه گفتن با آدمای دیگه ندارن. بعضی حرفا وقتی تو این جا می مونه و جا خشک می کنه کم کم تبدیل به غصه می شه. اینطوری می شه که آدم بزرگا افسرده می شن.وقتی حرفا تو دل آدم می مونه آدمه همش هی هی با خودش کلنجار می ره و خودشو اذیت می کنه. اما چون حرفه رفته تو جای ممنوعه دیگه نمی تونه بیاد بیرون که طفلی آدم رو از غصه و ناراحتی خلاص کنه. خب منم بعد ۲ ماه ۲۰ ساله می شم. خب یعنی منم آدم بزرگم دیگه. خیلی از حرفام و همش تو دلم نگه می دارم. الان غصه دون من یه کم بزرگ شده و اعصاب دونم کوچولو.

وقتی من کوچولو بودم همه ی همه ی حرفام رو به مامانم می گفتم. اون وقتا همه ی حرفام درمورد مدرسه و این همکلاسی چی گفت و این معلم رو دوست دارم و از این حرفا بود. اما وقتی بزرگ تر شدم حرفام به جای اینکه برسه به گوش مامانم می ره تو دلم. خب آخه آدم که نمی تونه همه ی حرفاش رو به مامانش بگم. آبجیمم که ۲ سال ازم بزرگتره مثل مامانمه. اصلا نمی تونم حرفامو بهش بگم. آخه چون باهم خیلیییییییییییییییی فرق داریم و دنیامون از هم جداست. واسه همین تو خونه تنهام. منم و کامپیوترم و تخت خوابم.

دلم این روزا خیلی گرفته ست. ابرییییییییییییییییییییییه ابریییییییییییییییییی.

با هرکدوم از دوستامم که حرف می زنم اونا حالشون از من بدتره.خیر سرمون ۲۰ سالمونه. همه افسرده.

انقدر به دوران جوونیه بابام و مامانم حسودیم می شه. همش خوش گذرونی بود.

واسه ما چی؟

بهمون گفتن یه سال پیش دانشگاهی رو خوب درس بخونین برین دانشگاه فقط خوش بگذرونین. اومدیم دانشگاه دیدیم خیلی هم بدتر و سخت تره. درسا سختتتتتتتتتتت.محیط خسته کننننننننننده. فقط ترم اول یه کم خوب بود.همه چی تازگی داشت واسم. اما الان همه چی یکنواااااااختتتتتتتتتتته.

الان چی دارم؟ درسای رو هم انباشته شده واسه امتحان.اونم چه درسااااااااااااایی!!!!!

این روزا تنها کسی که همیشه باهامه خداست. فقط اونه که می دونه تو دلم چی می گذره و تو غمدونیم چه خبره.

نمی دونم کجای زندگی واستادم. از این حرفا خوشم نمیاد اما همش واقعیته. اینارو اینجا نوشتم تا حداقل اینا تو دلم نمونه و یه کم حرف زده باشم.

همین!

الان ساعت ۱ ظهره و  تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۸۸.

 و من ۱۹ سال و ۱۰ ماهه که دارم زندگی می کنم. زیاده هااااااااااا.نه؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:9  توسط الناز  | 

همچو کاوشگری

مهربانی را در چشمانت

جستجو می کردم

که

لبخند را بر لبانت دیدم

اما

آن نیز مانند ابری

...گذرا بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:13  توسط الناز  |