به این نتیجه رسیدم که زندگی اونقدرام کوفتی نیست.:دی!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:34  توسط الناز
|
به قول دوستم لی لی هیچی تو این دنیا سرجای خودش نیست.
متنفرم از این دنیا و آدمای مزخرفش.متنفرم از آدمای دورو برم به جزء عده ای. فقط تو این دنیا که من دیدم دو نفر باهم سرجاشون بودن. که خدا یکیشون رو برد پیش خودش که ثابت کنه بازم هیچی سر جای خودش نیست. جای خالیش تو زندگیم خیلی عذابم می ده. خدا کی رو از این دنیا برد و کی رو نگه داشته.انصافه؟؟؟؟ فقط دلم می خواد این زندگیه کوفتی تموم بشه. فقط همیییییییییییییییییین
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 21:7  توسط الناز
|
عجب زندگی پر از هیجان و نشاطی ست این طی کردن راه خانه تا دانشگاه و برعکس و دیگر هیچ!!!
پی نوشت: به جز دو سه روز شمال رفتن آخر هفته (بعد از مدتها) زندگی من همین است گویی.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:15  توسط الناز
|
با خوشحالی
خودکار را برداشتم
تا از شادی بنویسم
که قطره اشکی از چشمم
روی کاغذ افتاد...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:26  توسط الناز
|

