وقتي بچه اي مي خواي بزرگ شي . بچگي رو دوس نداري. تو عالم بچگي اداي آدم بزرگارو در مياري. ميگي خوش به حال مامان و بابا كه هركاري بخوان بدون اجازه مي تونن انجام بدن.
وقتي بچه بودي به اين فكر مي كردي كه چه جوري به دنيا اومدي. وقتي از مامان سوال مي پرسيدي يه جوري مي پيچوندتت كه خودتم نمي فهميدي.
وقتي رفتي كلاس اول فكر مي كردي سخت ترين درس دنيا املاست. فكر مي كردي كسي به اندازه ي تو ،تو دنيا سختي نداره.
اون وقتا وقتي معلم ديني بهت مي گفت روسري سر نكني و آقاهه موهاتو ببينه تو جهنم از موهات مار آويزون ميشه مي ترسيدي و هرجا مي رفتي روسري سر مي كردي. اما موقع خاله بازي تو خونه وقتي مثلا مي رفتي بيرون واسه خريد روسريتو انقدر شل مي بستي كه از سرت بيافته و تو هم اعتنا نكني و قند تو دلت آب شه و كلي كيف كني.
وقتي 8-7 ساله بودي و مي خواستي واسه اولين بار مثل آدم بزرگا روزه بگيري و با خواهر بزرگت قرار مي ذاشتي كه تا عصر چيزي نخوري و طاقت نمي اوردي و روزه ات رو مي شكستي و يه چيزي ته دلت نارحتت مي كرد كه چرا تو روزه ات رو شكستي و آبجيت نگه داشته و با كلكا و ترفندهاي مختلف مي خواستي يادش بره و روزه اش رو بخوره و آخر سر با يه ليوان شير موز موفق شدي و هورا هورا كردي و گفتي كه روزه ات باطل شده و اونم گريه مي كرد و تو خوشحال مي شدي و بعدش مامانه مي گفت چون يادت نبود كه روزه اي و روزه ات قبوله ايندفعه نوبت تو بود كه بزني زير گريه.
اون وقتا كه با پسر دايي ها تو كوچه فوتبال بازي مي كردي و وقتي يه شوت هوايي مي زدي و مي رفت تو گل و كلي كيف مي كردي ...
اون وقتا كه راحت به آبجي بزرگه زور مي گفتي و حرف خودت رو به كرسي مينشوندي...
اون وقتا كه موقع نماز خوندن مسابقه مي ذاشتي و سعي مي كردي كه انقدر تند تند بخوني كه ابجيت ازت جلو نزنه و وقتي اون زودتر شروع مي كرد نماز خوندنش و به خاطر اون سر نماز هق هق گريه مي كردي و اونم دلش مي سوخت و منتظر مي موند تا تو هم برسي بهش...
اون وقتايي كه تهديد مي شدي كه اگه ظهرا نخوابي عصري نميريم خونه مادربزرگ و تو ام خوابت نمي برد و ادا در مياوردي و مامانه مچت رو مي گرفت...
اون وقتا كه .....
اون وقتي كه ديگه يه كم بزرگتر شده بودي و واسه اولين بار احساس كردي كه يكيو دوست داري و دوست داري هر لحظه ببينيش و اما اون يكي ديگه رو دوست داشته باشه و اصلا از دلتو خبر نداشته باشه... وقتيكه عذاب وجدان داشتي از اين كارت وك مامانه خبر نداره از دل تو . اون وقتي كه واسه مامانه تعريف مي كني و مي گي البته الان ديگه دوستش ندارم و همش عشق زودگذر بوده و اونم مي گه تو اين سن و سال از اين اتفاقا ميافته. اون وقتي كه به خودت مي قبولوني كه بايد فراموشش كني و همه ي نوشته هاي دفترچه خاطراتت رو پاره مي كني و بالاخره بعد مدت ها اون حس دوست داشتنت از بين ميره...
بعدش كه بايد هي درس مي خوندي واسه كنكور كه يه رشته ي خوبي قبول شي و يه مشغله ي الكيه فكري ذهنت رو مشغول مي كرد و شب و روز بهش فكر مي كردي و مامانه هرچقدر مي گفت درست رو بخون و اين بچه بازي ها رو بذار كنار كه بعدا پشيمون مي شي و تو نمي تونستي قبول كني كه راست مي گه...
بعدش كه كنكور قبول شدي و نيمه دوم بودي و 6 ماه خوردي و خوابيدي و مسئله هاي جديد رو وارد زندگيت كردي و دوباره بهشون فكر مي كردي و خوشحال و نارحت مي شدي و مي خنديدي و گريه مي كردي و ...
بعدش كه رفتي دانشگاه و ترم اول كلاس دودر مي كردي و يا رو چمنا بودي يا تو بوفه و مي گفتي مي خنديدي و موقع امتحان پايان ترم مثل اهو گير كردي تو عسل و اونم از معدلت بود ...
بعدش كه سرت به سنگ خورد و ترم دوم هي درس خوندي و هي گفتي سخته. هي امتحان دادي و گفتي آخيش خوب دادم. وقتي باز اخر ترم شد هي درس خوندي و هي نق زدي كه واي كه چقدر سخته. هي روز شماري ميكردي كه 3 بهمن بشه و تو خلاص شده باشي و نفس راحت بكشي. وقتي كه امتحاناي اولتو خوب مي دي و يكيشو ميريني و هق هق عين بچه دبيرستانيا گريه مي كني. وقتي بالاخره 3 بهمن مي شه و امتحانت تموم مي شه فكر مي كني خوش بخت تريني تو دنيا...
وقتي كه ...
اين بود جزئياتي از زندگيه 19 و اندي ساله ي من.
يهو دستم رفت رو كيبورد و هي نوشت و هي نوشت.
مي دونم خيلي طولانيه اما اميدوارم بخونيدش و اميدوارم حوصله تون سر نره.

